سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و ششم :
شورانگیز چند قدم جلو امد، پالتوی نازکش را دور شانههایش کشید و ادامه داد:
–مهربس داره زره زره برای دخترش آب میشه هر روز که از خواب پا میشه یه آه به آسمون میفرسته، شب که چشم میبنده با گریهی خفه میخوابه…
یکتا با چهرهای درهم، پا به پا شد و انگشت اشارهش رو به سمتم گرفت:
–از وقتی عروس این عمارتم، اسم این دختر رعیت شده زنگ خطر زندگیم! ریشهی آرامشم رو زده! یاور، تو رو ب
لطفا صبر کنید...
