لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 141
– الان ما باید چیکار کنیم؟! کجا باید بمونیم؟ این عمارت که دیگه قابل زندگی نیست! کلفتها یکییکی شروع کردند به نالیدن، هر کدام چیزی میگفتند، از ترس و خستگی و بیپناهی. در همین هیاهو، خورشید زن اول همایون با نگاه خشمگین به جمع نزدیک شد، دستهایش را به کمر زد و با صدایی که لرزش کینه در آن موج می...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 142
من، غرق در نگاه یاور، نفسنفس زنان، تنها توانستم سایهاش را دنبال کنم و تمام وجودم از ترکیب اضطراب، شوق و بیقراری پر شد. حیاط سکوتی سنگین داشت، اما حالا، حضور او، نفس تازهای به فضا داده بود. همه نگاهها به همایون و یاور دوخته شده بود و انگار انتظار یک انفجار احساسی در دل عمارت میرفت… یاور تما...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 143
او یک قدم عقب رفت، بعد دوباره جلو آمد. دستش را به موهایش کشید، بعد روی پیشانیاش گذاشت. انگار چیزی گلویش را گرفته باشد، کلمات نیمهجان روی لبهایش میلرزیدند اما جان نمیگرفتند. – نازگل… من… باید یه چیزی بگم… اما… صدایش شکست. قلبم میکوبید، طوری که حس میکردم همهی دیوارهای اتاق میشنوند. پاهایم ...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 144
قلبم فرو ریخت، اما قیافهم سنگ شد. گلویم خشکتر از قبل، انگار سیلابی از حرفهای نگفته پشت سد لبهایم گیر کرده باشد. او نزدیکتر آمد، صدایش خفه و پرخشم بود: – نازگل! وقتی چشم هرز بپره، همین میشه! زن ارباب بودن فقط پردهست... حقیقتت هنوز همون کنیزیه که دنبال یاور ارباب میدوید! همهی وجودم آتش گرفت...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 145
بهناز بود. همونطور که با نیشخند و طمأنینه، چارچوب در رو گرفت و با اون لحن کشدار و پر از نیش گفت: – واه واه… نازگل خااانم! ابروشو بالا انداخت، چشمهاشو تنگ کرد و ادامه داد: – این چه حال و روزیه؟ آدم خیال میکنه تازه از دل جنگ برگشتی. مگه نه؟ خون در رگهایم جوشید. انگار تمسخرش را با تیغ روی زخمم کش...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 146
نفسم در گلویم گره خورد. داغی کلماتش مثل تازیانه نشست روی پوستم. ناگهان از جا بلند شدم، نشستم روبهرویش، چشم در چشمش. لرزش صدایم را با خشمی عریان پوشاندم: – اینو هم بگو، همایون... بگو تو مثل یه حیون وحشی... با زور خواستهت رو بهم تحمیل کردی. اگه اون اجبار لعنتی نبود، هیچ وقت رنگ منو نمیدیدی سکوت...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 147
یکتا نگاهش میان تاریکی چراغ نیمسوز لغزید، لرز صدایش زیر لایهای از تردید میپیچید: – حامله... یعنی، میدونی... چیزه... هنوز مطمئن نیستم. صدای یاور مثل تازیانه ترکید، بیهیچ مکثی: – پس غلط میکنی مطمئن نیستی! به نازگل میگی حاملهای.. یکتا جا خورد. مردمکش گشاد شد، چشمهایش مات ماند روی یاور. لبها...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 148
یاور فریاد زد، صدایی که مثل تازیانه بر جان همه نشست: – حرفتو بجو و درست بزن! کدوم دختر؟! مرد با وحشتی که از چشمهایش فواره میزد، خم شد و به التماس ادامه داد: – آقا... من... من میخوام بیاریدش... بیاریدش تا... تا پیش چشم شما... زانو بزنم و معذرت بخوام... صدای همهمه در میان خدمه پیچید. نگاهها به...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 149
– به جون بچم، دروغ نمیگم... ارباب مظهری... خودش دستور داد! گفت این دختر باید از این دیار ریشهکن بشه... گفت ببرش، دور... دور از بوی ده، دور از عمارت... گفت نکشیش، فقط از سر راه بردارش... گفت زندگیشو بسوزون، اما خونش رو نریز... اشک از کنارهی چشمانش روان شد، گلویش مثل طناب دار صدا میداد. با زار...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 150
از پشت ستونهای بلند ایوان، سایهی مرد را دیدم. قدّش، صدایش، لرزش بیقرار دستانش... چیزی درونم را تکان داد. انگار تمام خونم یخ بست. نگاه کردم، دقیقتر... چشمهایم گرد شد، سینهام به تنگی افتاد. باورم نمیشد... همون بود! همان که غروب نفرینشده، به نام ارباب یاور، بازوی مرا چنگ زد و کشانکشان برد...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 151
صدای یاور مثل تازیانه پیچید، که همان لحظه چشمش به نازگل افتاد؛ رنگش رفته بود، نفسهایش به شماره افتاده بود، انگار هر لحظه میخواست ریو زمین پهن شود. یاور دستش را روی قلب خود فشار داد و فریاد زد: – مادر! بهناز! کجایین شماها؟ نمیبینید حال نازگل رو؟ آب قندی بیارین، یه کاری بکنین… اون امانته دست ماس...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 152
قدمهایش آهسته بود، اما سنگینی آنها اتاق را پر کرد. همان طور که جلو میاومد، نگاهش روی من قفل شد؛ مثل کسی که بخواد تصویر را از بر کند تا یک عمر رهایش نکند ایستاد کنار تختم. صدای بم و خفهاش شکست: – نازگل... من... نمیدونم از کجا شروع کنم. فقط میدونم همهی اینا تقصیر منه. من باعث شدم تو از عمارتی...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 153
از این به بعد بگو «تو» و راحت باش. ثانیاً... همایون رو من سالهاست میشناسم. میدونم که خطرناک هست، اما خطریه که بیشتر از همه خودش رو میسوزونه. آتیش باشه، خاکسترش به دامن خودش میریزه. نفسش را با حرص بیرون داد، نگاهش آتشگرفته بود. – اما حالا که حقیقتت رو فهمیدم، نازگل... دیگه نمیذارم پای تو ب...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 154
پیش کی بمونم اصلاً؟ توی این عمارتی که هر گوشهش پر از نگاهیه که آرزو میکنن سر به تنم نباشه… چرا باید بمونم؟ برای کی؟ برای چی؟ صدایم لرز نداشت، اما پر از زخم بود. طوری که حتی دیوارهای نمور عمارت هم اگر گوش داشتند، از درد میلرزیدند. نگاه یاور روی صورتم میخکوب شد. نگاهش پر از چیزی بود که هیچوقت ...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 155
یاور، با نگاه خیره و مشتهای گره کرده، تنها یک لحظه مکث کرد؛ اما همین مکث کوتاه کافی بود تا مخاطب نفسش را حبس کند، میان سکوت، خشم و التهاب این اتاقی که حالا پر از انرژیهای متناقض و کشمکشهای فروخورده بود.. یکتا، دراز کشیده روی تخت، ساکت بود؛ حتی یک کلمه از لبانش جاری نمیشد، اما نگاهش شعلهای خف...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 156
فریادی عصبی، پر از خشم فروخورده کشیدم: – بس کن! چرندیاتتو برای خودت نگه دار. دیگه طاقت شنیدنشون رو ندارم. الان چیزی که میخوام بدونم اینه... مظهری، اون .. چه ربطی به دزدیده شدن نازگل داره؟! ها؟! چه معاملهای بین شماها بود؟! یک قدم جلو رفتم، صدایم ترکید: – زود باش مادر... زود بگو! نازگل کجای این ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 157
نازگل… تنها تویی که باعث شدی احساس کنم هنوز نفس میکشم، هنوز زندهام، حتی وقتی که خشم و نفرت دنیای اطرافم را میبلعد. راوی" فضای اتاق سنگین بود، شورانگیز، با چشمانی که آتش زیر خاکستر داشت، به یکتا نزدیک شد و با لحنی نیمهتحقیرآمیز و نیمهسرزنشآمیز گفت: – بیا... همینو میخواستی؟ همینقدر جسارت دا...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 158
– چون... چون همبازی بچگیهامی، نازگل. نمیخوام اذیت بشی، نمیخوام بهت آسیبی برسه. قهقههای خشک و پر از خشم از لبم بیرون جهید، صدایی که خودم هم غریبه بودم با آن: – همین؟! همین قدر؟! فقط چون یه روزی توی کوچههای خاکی با هم دویدیم، حالا خیال میکنی دلیل محکمی داری برای نگه داشتنمِ؟... آفرین یاور! د...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 159
دخترک پاهایش را به زحمت جمع کرد و از اتاق بیرون خزید. صدای نفسنفسهای بریدهاش در راهرو میپیچید، مثل کسی که از مرگ گریخته باشد. در همان لحظه، یاور از سر راه رسید. سایهی بلندش، راهرو را پر کرد. نگاه سختش افتاد روی خدمتکار، که مثل برگ خزان میلرزید. ابروهایش در هم گره خورد. – فریبا… چی شده؟ چرا ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 160
چطور بخت اون نازگل معصومو سیاه کردین؟! صدای یاور در فضا پیچید، سنگین و لرزان از خشم، مثل صاعقهای که سقف را بشکافد. یکتا به یکباره خشکش زد، انگار کسی برهنهترین زخم دلش را پیش چشمها عیان کرده باشد. اتاق در سکوتی پر از نفسهای تند یاور و نگاه گنگ یکتا فرو رفته بود که ناگهان...هوای اتاق از حر...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
