پارت نود و سوم :

یاور
ایستاده بودم کنار پنجره‌ی نیمه‌باز اصطبل، دست‌هابیم در هم قلاب و نگاهم دوخته به رد نور نارنجیِ خورشید که از لای شاخه‌های درختان پیر جنگل می‌گذشت.
صدای پای آشنایی آمد. برگشتم. خلیل بود. همان مردی که سال‌ها دست راست و چشم بیدارم شده بود.
–خلیل...
–قربان.
– بگو ببینم، رفتی دنبالش؟ فهمیدی کیه؟
خلیل نگاهش را دزدید. انگار هنوز مطمئن نبود باید چیزی را بگوید یا نه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرجام لیلا

    3

    رمان زیبا و جذاب هست ولی چرا پارت هاتون اینقدر کوتاه

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️