سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و سوم :
یاور
ایستاده بودم کنار پنجرهی نیمهباز اصطبل، دستهابیم در هم قلاب و نگاهم دوخته به رد نور نارنجیِ خورشید که از لای شاخههای درختان پیر جنگل میگذشت.
صدای پای آشنایی آمد. برگشتم. خلیل بود. همان مردی که سالها دست راست و چشم بیدارم شده بود.
–خلیل...
–قربان.
– بگو ببینم، رفتی دنبالش؟ فهمیدی کیه؟
خلیل نگاهش را دزدید. انگار هنوز مطمئن نبود باید چیزی را بگوید یا نه.
لطفا صبر کنید...

فرجام لیلا
3رمان زیبا و جذاب هست ولی چرا پارت هاتون اینقدر کوتاه