لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 167
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 1
با همون کاسهی مسی توی دستم، خشکم زد. نه به خاطر صدای تاخت اسب، نه به خاطر بوی خاکِ نمخوردهی عمارت که به خاطر مردی که از دل غبار، مثل کابوسهای بچگیم بیرون اومد. یاورخان... پسر ارباب. بزرگ شده بود. بلندبالا، چهارشونه، با نگاهی که انگار دنیا رو بدهکارشه. چشمام ناخودآگاه دنبالش رفت. تو اون پ...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 2
از همان دمِ صبح که آفتاب از پشت شاخههای بلوط قد کشید، صدای پا در عمارت بالا گرفته بود. زنهایی که همیشه با احتیاط از کنار حوض میگذشتند، حالا با سینی و سطل و سینیِ چای اینطرف و آنطرف میدویدند. معلوم بود خبرِ آمدن یاورخان، طوفانیست که پشت پنجرهها بند نخواهد شد. من کنار دیوار ایستاده بودم،...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 3
سینیِ برگبو هنوز توی دستهام بود، اما دیگه بوی سبزی نمیداد. انگار بوی کینهی زنها، همهی رایحهی باغ رو بلعیده بود. از جا جم نخوردم. حتی وقتی نگاه بهناز مثل سیخ داغ، نشست روی پوستم. فقط چشم توی چشمش انداختم و گفتم: – شما عادت دارین هر چی که ازتون نمیترسه، مار ببینین... اما مار گاهی تنها...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 4
تا غروب، انگار زمان کش اومده بود و رو زخم دلم نمک میپاشید. هیچکس دیگه صدایم نکرد. نه کسی نگاهم را خواست، نه حرفم را. اما همین که خورشید آرام آرام از پشت کوهها عقب رفت، صدای اسب تاختزنی دوباره پیچید در حیاط. زنها از پنجرهها کنار کشیدند. یاورخان آمده بود، از گشت زمینها. از لای پنجر...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 5
'راوی' شب، مثل پتوی سنگین و تاریکی، روی پشتبامها افتاده بود. صدای سگهای ده از دور شنیده میشد و نسیم خنک کوه، پیچیده بود توی راهروهای عمارت. یاور، با پیراهن سفید و موهایی که هنوز خیسِ دوش عصر بود، کنار پنجره ایستاده بود. چشم به تاریکیِ حیاط دوخته بود، بیآنکه چیزی ببیند. صدای درِ اتاق،...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 6
سپیده هنوز دامن شب را جمع نکرده بود. نور خاکستری صبح، مثل مهری بیرنگ، خزیده بود روی پشتبام عمارت. یاور، تنها نشسته بود توی ایوانِ جنوبی. زیر پایش قالیچهای بارانخورده، روبهرویش حوضی که برگهای زرد بلوط روی آن شناور بودند. سیگار میکشید. یکی در میان، با پکهایی کوتاه، بیمیل. چشم به دو...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 7
صدای سینی چای، که با دقت گذاشته شد روی میز، فضای اتاق را پر کرد. بوی دارچین و هل توی هوای نیمهگرم اتاق پیچید، و حاجارباب مظهری، با نگاه سنگینش به فنجان خیره شد. بعد سر بلند کرد و با صدای خشدارش گفت: – خب، رسم اینه که امشب نیت رو صادق کنیم. اگه بزرگترا راضی باشن و خودِ جوونا هم حرفی نداشته...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 8
شب، چون چادری مخملی، بر کوهساران آویخته بود و جادهی باریک ده، زیر نور لرزان فانوس کالسکه، سایهسایه میلرزید. بوی خاکِ شبخورده، با نسیمی آرام، به درون کالسکه خزیده بود. سکوت، مثل پردهای ضخیم بین سه نفر نشسته بود؛ یاور، بانو شورانگیز، و بهناز. اما بهناز، که دلش بند زبانش بود، لب از لب گشود...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 9
"نازگل" تمام عصر را با دستان خیس و دل خشک، در حیاط عمارت گذراندم. گلبرگهای پژمردهی شمعدانی را یکییکی جدا کردم، انگار اگر خارهای ذهنم را هرس کنم، قلبم سبکتر میزند. پلهها را شستم، آنقدر که بوی صابون پیچید توی گلویم و چشمهایم را سوزاند. اما نه برای تمیزیِ سنگها… برای آنکه صدای خنده...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 10
نازگل صبح، مثل پردهای خاکستری روی ده افتاده بود. نه صدای خروس، نه بوی نان تازه… هیچچیز مثل دیروز نبود. من، با چشمانی خسته و دلی خالی، گوشهی حیاط نشسته بودم. پارچههای شسته را آویزان میکردم، ولی دستهام از شب پیش جان نداشت. "دختر رعیت باید سایه باشه، نه آواز..." صدای خانمجان توی گو...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 11
شامگاه جشن، در میان نغمههای دف و آوازهای زنان، رنگ و نور، پر از شوق و هیجان بود. اما در دل یکی از گوشهها، نازگل ایستاده بود؛ سرش گیج میرفت، چشمهایش پر از سایههای مبهمی شده بود که هیچکس جلودارش نبود. دستش لرزید و قلبش با طپش ناگهانی انگار به شکلی بیسازگار میخواست از سینهاش بپرد. صدای...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 12
صدای دفها هنوز با شور میکوبید روی دل شب. چراغها میرقصیدند، و نغمهی شادِ ساز، حیاط عمارت را پر کرده بود از رنگ و جنبوجوش. نازگل، کنار ستون سنگی ایوان ایستاده بود. چشمش بیاجازه دویده بود میان جمع. آنجا، میان خندهها و لباسهای روشن، یاور بود... با پیراهن سفید، کراوات ساده، ایستاده کنا...
بروزرسانی در : ۳۵۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 13
نازگل، بیآنکه به پشت سر نگاه کند، از پلههای سنگی پایین آمد. جشن، با همهی صداهایش، پشت درهای بسته جا مانده بود. اما کوبش طبلهای درون سینهاش، هنوز قطع نشده بود. پا به راهرو باریکی گذاشت که همیشه بوی نم و آویشن میداد. نور چراغهای کمرنگ، سایهها را بلندتر از قد آدم کرده بودند. قدمهایش سُ...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 14
بغض، مثل تکهای استخوان در گلو مانده بود، اما نازگل، آرام از آغوش مادر بیرون آمد. چشمهایش سرخ بود، اما نه خیس. گونههایش تبدار، اما نه لرزان. دستش را کشید روی صورت، نه برای پنهان کردن اشک… برای پوشاندن ردی از زنی که در آن لحظه، دیگر آن دخترِ همیشهساکت نبود. – من میرم بیرون، ننه. صدام با...
بروزرسانی در : ۳۵۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 15
راوی شعلههای آخرین فانوس، با وزش نسیمی خنک، لرزیدند. مهمانها یکییکی از حیاط بیرون رفته بودند و سکوتی نیمهگرم روی عمارت افتاده بود. صدای دف خاموش شده بود، صداها دور شده بودند، و آنچه مانده بود، تنها صدای پای نرم زنان خسته و خندههای دورگهی خدمه بود که بساط جمع میکردند. یاور، کنار در ایو...
بروزرسانی در : ۳۵۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 16
نازگل صبح، هنوز درست باز نشده بود که صدای قدمهای آشنا، روی فرش کهنهی اتاقم پیچید. – نازگل… نازگل پاشو مادر، وقتشه دیگه. دیر بشه، پشت سرم حرف درمیارن. کاچی باید دم بکشه قبل از بیدار شدن عروس خانوم! چشمهام رو باز نکردم. فقط نفس کشیدم… یا شاید نفس توی سینهم گیر کرد. عروس خانوم... همین دوتا و...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 17
آفتاب، گرم نبود. فقط روشن بود. مثل نگاهی که به آدم میتابه، اما ازش رد میشه، بیاثر، بیحرارت. نشسته بودم کنار حوض، با دستانی که توی آب فرو رفته بود و دلوپسی که از آب هم سردتر بود. برگِ زردی افتاد روی سطح راکد. موج خورد… اما زود آروم شد. مثل دلم، که دیگه حتی واسه رنج هم بیتاب نمیشد. از ت...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 18
بخار از دهانهی دیگِ مسی بالا میرفت. هوای مطبخ دمکرده و سنگین بود، بوی آویشن و پیاز داغ نشسته بود روی دیوارها. سطل آب را گذاشتم گوشهی حوض سنگی و بیصدا نشستم کنار چراغ نفتی که شعلهاش آرام میسوخت. انگشتهام را به هم فشردم. دلم از کار نلرزیده بود… از حرفی بود که توی گوشم مانده بود. یه روز...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 19
دستم رو بردم سمت پارچهی گوشهی سفره تا خونِ تازهای که از انگشتم راه گرفته بود، نچکد توی ظرف. اما دیر شده بود... لکهی سرخ، مثل داغی ناخواسته، نشسته بود روی لبهی کاسهی سفید. – صبر کن ببینم... صدای یاور، اینبار نزدیکتر بود. ساکن و جدی، اما نه خشک... چیزی در تُن صداش بود که مثل لمس نسیم، پوس...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 20
ایوان، در سکوتی خنک و نیمهروشن، آرام گرفته بود. نسیمی که از باغ میگذشت، بوی خاک و برگهای خیس را با خودش آورده بود. ماه، گرد و سفید، میان ابرهای نقرهای میدرخشید. یاور، قدم از پلکان ایوان پایین گذاشت، انگار که بخواهد فقط دور شود… که چشمش افتاد به سایهای نشسته، چند قدم آنسوتر. نازگل بود. ر...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش