سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و هفتم :
قر و فری به خود دادم و از یاور فاصله گرفتم...
نمیدانم واقعا راست میگفت یا دروغ اما همین که میگفت برایم کافی بود
صدای عقربه های ساعت مثل زمزمهی رازی قدیمی، در گوشم میپیچید. من روبهروی آیینه، با وسواس موهای لَختم را بالا میزدم، سنجاق میکردم، رها میکردم، دوباره میبستم. لبهایم برق داشتند، نه از رژ، از امید. امیدِ دیده شدن.
پیراهن آبی نفتیام، با آستینهای گیپور و کم
لطفا صبر کنید...
