لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 61
راوی حاج ارباب مظهری چند لحظهای ماتش برد. مثل پیرمردی که تازه از خوابی پریده باشد، با نگاه پر حیرت، به قامت لرزان دخترش خیره شد. باد، عبای خاکیرنگش را تکان میداد و لبهای خشکیدهاش، وا نمیشدند برای گفتن آنچه باید. – یکتا… تو… عقلتو از دست دادی؟ تو دختر منی، بانوی این خاکی. حالا میخوا...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 62
نازگل هوا بوی سوختۀ شاخههای نمدار میداد. غروب بود، همون ساعتی که خستگی روز، مثل پتویی سنگین میاوفته رو دوش آدم. مادرم مهربس توی تنور نان میچسبوند. دستهاش پینه بسته بود، اما دلش، هنوز مهربونترین پناه عالم بود. منم داشتم از حیاط رد میشدم که صدای سرفهای خشدار، باعث شد قدمهام سست شه....
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 63
مهربس باد از لای شاخههای خشکیدهی حیاط میپیچید، در دل تاریکی زوزه میکشید. شعلهی چراغ پیهسوز لب پنجره، مدام میلرزید، مثل دل من. ساعتها گذشته بود. از وقتی دخترم رفته… از وقتی اون مردِ لاغر و چشمدراز، با صدای کشدارش گفت "یکی باهاتون کار داره"… و حالا... نه صدایی از پشت کلبه بلند شد...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 64
راوی درِ چوبیِ عمارت با خشخش هولناکی باز شد. سایهای درشتهیکل، با دامن روسریای نیمهبسته و صدایی خراشخورده از جیغ، وارد شد. – یاورخان! یاور! بیا پایین ببین چی شده! دخترم نیست! نازگل نیست! صدای خدمهها از گوشه و کنار بلند شد. چراغها یکییکی روشن شدند. بهت، بیخبری، و وحشت مثل سیلاب ا...
بروزرسانی در : ۲۹۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 65
راوی شورانگیز با چشمهایی دریده و نگاهی سراسر خشم، پاشنهی کفشش را روی سنگفرش کوبید و از ایوان پایین آمد. کنارش، یکتا با چهرهای گرفته و بهتاز، پوزخندزنان، خونسردتر از همیشه. شورانگیز با صدایی که میخواست محکم باشد اما از لرزشش نمیتوانست بگریزد، روبهروی مهربس ایستاد: – ما مسئول گمشدن دخ...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 66
مهربس با چشمهایی که از گریه میسوخت، برگشت سمت یاور. پاهاش میلرزیدن، صداش خفه، دلش آتیش. رفت جلو، تا چند قدمیِ یاور. خم شد، زانو زد روی سنگفرش خیسشده از شبنم. – یاورخان… تو ارباب منی، پسرمی… تاج سرمی… بهجون مادرت، به خاک پدرت… قسمت میدم، به جوونی نازگل… به جوونی خودت... به نوننم...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 67
#پارت۱۰۹ مهربس با چشمهایی که از گریه میسوخت، برگشت سمت یاور. پاهاش میلرزیدن، صداش خفه، دلش آتیش. رفت جلو، تا چند قدمیِ یاور. خم شد، زانو زد روی سنگفرش خیسشده از شبنم. – یاورخان… تو ارباب منی، پسرمی… تاج سرمی… بهجون مادرت، به خاک پدرت… قسمت میدم، به جوونی نازگل… به جوونی خودت... ب...
بروزرسانی در : ۲۸۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 68
نزدیکای غروب بود. هراسون بود، میدوید… هی زیرلب میگفت «میخوان گیرم بندازن… باید فرار کنم… باید فرار کنم…» یاور ساکت شد. فقط نفسنفس میزد. رجب ادامه داد: – همونموقع یهلحظه تو شک موندم که چیکار کنم… بچهس، دختره، از ترس داشت میلرزید… هیچی نگفتم، گفتم شاید زود برمیگرده… اما… از جاده رف...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 69
صدای چوبی که بر گوشت مینشست، مثل شلاقی بر شب فرود میآمد؛ نه فقط تنِ رجب، که استخوانهای سکوت را هم میشکست. – غلط کردم، به خدا نمیدونستم، نزن ارباب… نزن! توی حیاط نیمهتار عمارت، فانوسها در نسیم سحرگاه میلرزیدند. میان آن روشنایی لرزان، یاور مثل کوهی خاموش ایستاده بود. لبانش بسته بود، د...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 70
درِ اتاق ارباب ناگهان با شتاب باز شد. مهربس،بود با موهای پریشان و چشمهای سرخ. با صدایی که همهی عمارت را پر کرد، دوید به میان جمع: – بسه دیگه! نزنش یاورخان! به جون دخترم… ، قسم به هر چی شرفه، اگه یه ضربهی دیگه بزنی، نمیگذرم ازت! صدایش میلرزید، خشم و ترس با هم در آمیخته بود. – اون دختر ...
بروزرسانی در : ۲۷۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 71
صدای پای یاور که از حیاط دور شد، تاریکی دوباره بر دل عمارت سایه انداخت. فانوسها، کمرمقتر از همیشه، مثل دلهای اهل عمارت میلرزیدند. شورانگیز آهسته کنار بهناز نشست؛ آنقدر نزدیک که گرمای نفسش، گونهی او را قلقلک داد. – بهناز... – جانم؟ – من دلم یه چیزایی میگه... یه چیزی این وسط درست نیست. ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 72
شورانگیز با صدایی که فقط بهناز میشنید، زیر لب زمزمه کرد؛ صدایش لرزش داشت، انگار کلمات از دل تاریکی شب بیرون میخزیدند: – خدا کنه کار یکتا نباشه… اگه باشه، خودش کار خودشو تموم کرده. نگرانی، مثل شبحی بیصدا میان جمع میچرخید. بهناز پلکزنان به صورت پریدهرنگ او نگاه کرد: – یعنی اونقدر دلسیاهه...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 73
از جا بلند شد. شالش را دور صورتش پیچید، بیصدا از پلهها پایین رفت. سایهاش مثل دود در راهروها لغزید و در دل شب حل شد. ده بالا، هنوز خواب بود. چراغها خاموش، کوچهها خلوت. خودش را به خانهی ارباب مظهری رساند. با مشتهای لرزان، به در کوبید. لحظهای بعد، صدای خوابآلود اما آشنا از پشت در برخاست:...
بروزرسانی در : ۲۷۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 74
شبها دیگر برای یاور معنای خواب نداشت. نازگل، رعیتش بود. دخترِ یکی از وفادارترین خدمه های عمارتش. و حالا ناپدید شده بود، انگار که زمین قورتش داده باشد. ظهر روزی، آفتابِ سوزان تیرماه روی سنگفرشهای عمارت برق میزد. یاور مقتدر از پلهها پایین میآمد که چشمش به مهربس افتاد؛ گوشهی حیاط، زیر سای...
بروزرسانی در : ۲۶۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 75
راوی یاور، شبیه اسمش، پشتوانه بود. اما نه از آن جنس پشتوانههایی که نرمی و گرما ازشان ببارد. نه. او مثل صخرهای بود در دل کوه، که وقتی تکیهات به آن است، باید بلد باشی در سکوتت فریاد بزنی. مردی بود با شانههایی پهنتر از قاب درِ عمارت، با قامتی که هر وقت وارد میشد، سایهاش از آفتاب زودتر می...
بروزرسانی در : ۲۶۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 76
یاور سکوت شب، مثل پتوی خفهکنندهای افتاده بود روی سینهی عمارت. باد، نرم روی پنجرهی اتاقم میکوبید و پردهی سنگین مخمل، گهگاه تکان میخورد، گویی دارد نجوا میکند چیزی را... نشسته بودم. تنها. پشت میز، دستم تکیه بر شقیقه، نگاهم مات پنجره. چراغ رومیزی خاموش بود. نمیدانم چند ساعت گذشته بود، ...
بروزرسانی در : ۲۶۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 77
راوی باد، گوشههای پردهی راهرو را تکان میداد. عمارت در سکوت سنگینی غلتیده بود و یاور، با پالتویی نیمهدوخته بر دوش، در آستانهی در ایستاده بود. فانوس دستیاش، سایهاش را کشانکشان روی دیوار انداخته بود. مهربس از پلهها پایین آمد. با موهایی آشفته و صدایی لرزان که انگار از دل خاکستر بیرون آمده ...
بروزرسانی در : ۲۶۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 78
یک ماه گذشت... نه یاور نه مامور ها هیچ کس هیچ کس نتوانست ردی از نازگل دختر ده پیدا کند.... درست به مانند قطره ای آب در زمین فرو رفته بود... بادهای اولِ خزان، برگهای زرد درختان حیاط عمارت را مثل خاطراتی بیجان بر سنگفرشها پاشیده بود. صدای مرغ و خروس، زنگ خفیف زندگی میداد، اما انگار دل این خا...
بروزرسانی در : ۲۵۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 79
یاور نگاهش را از پنجره گرفت. برگشت سمت یکتا. چشمهایش نه فریاد داشت، نه التماس… فقط آن تلخی عمیق مردی را داشت که چیزی در گذشتهاش جا مانده. – آره… مهمه. مهمه چون اون فقط یه کلفت نبود... نازگل از وقتی به این عمارت اومد، توی حیاط باهام گل یا پوچ بازی میکرد، از دیوار بالا میرفت، از ترس ارباب بهم...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 80
یکتا از جا بلند شد، نفسش تند شده بود. چشمانش برق میزد، اما نه از عشق از حرص و سرخوردگی. – باشه یاور... باشه، وقتش نیست! تو هنوزم تو گذشتهای، با خیال یه دختر گمشده سر میکنی. من میرم بخوابم... خودت بمون با خاطرههات! بیآنکه نگاهش کند، برگشت. صدای بسته شدن در، تکهای سکوت در اتاق انداخت....
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
