پارت نود و هفتم :

یکتا سینه‌اش را جلو داد. نگاهش را، مثل خنجری بی‌پروا، در نگاه من فرو کرد. کلماتش آغشته به زهر بودند، اما پشت آن بغضی سرگردان کمین کرده بود:
–دیدی یاور؟ دیدی که پدرم تو رو امین خودش دونست؟ دست راستش، همه‌کاره‌ش!
حالا بهت می‌گم، همین من… همین دختر ارباب…
اگه یه روز، یه ثانیه، بخوای کاری بکنی که دل دخترش بلرزه… بشکنه… نابود بشه… قسم می‌خورم، همون پدری که تو رو عزیز کرد، دود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️