سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و هفتم :
یکتا سینهاش را جلو داد. نگاهش را، مثل خنجری بیپروا، در نگاه من فرو کرد. کلماتش آغشته به زهر بودند، اما پشت آن بغضی سرگردان کمین کرده بود:
–دیدی یاور؟ دیدی که پدرم تو رو امین خودش دونست؟ دست راستش، همهکارهش!
حالا بهت میگم، همین من… همین دختر ارباب…
اگه یه روز، یه ثانیه، بخوای کاری بکنی که دل دخترش بلرزه… بشکنه… نابود بشه… قسم میخورم، همون پدری که تو رو عزیز کرد، دود
لطفا صبر کنید...
