پارت نود و دوم :

یاور
دستش هنوز بر شانه‌ام بود، سنگین اما گرم. نگاهی در عمق چشمانم انداخت، لبخندی زد که نه از سر تعارف، که از اعتماد و رضایت ریشه گرفته بود. آهسته و شمرده گفت:
– احسنت، یاور. دمِ جوانی‌ت گرم، پسر. دلم قرص شد… قرص‌تر از همیشه.
سری خم کردم. لبخند زدم، اما دلم می‌لرزید. میان این همه تحسین و نگاه، فقط خودم می‌دانستم بارِ چه واژه‌هایی بر شانه‌ام افتاده. عهدی خاموش، بی‌حضور قلم و ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!