سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و دوم :
یاور
دستش هنوز بر شانهام بود، سنگین اما گرم. نگاهی در عمق چشمانم انداخت، لبخندی زد که نه از سر تعارف، که از اعتماد و رضایت ریشه گرفته بود. آهسته و شمرده گفت:
– احسنت، یاور. دمِ جوانیت گرم، پسر. دلم قرص شد… قرصتر از همیشه.
سری خم کردم. لبخند زدم، اما دلم میلرزید. میان این همه تحسین و نگاه، فقط خودم میدانستم بارِ چه واژههایی بر شانهام افتاده. عهدی خاموش، بیحضور قلم و ک
لطفا صبر کنید...
