سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت نود و پنجم :
چند روز گذشت. دلشوره مثل موریانه افتاده بود به جانم. اما خلیل با همهی زرنگی و دوندگیاش، دست خالی برگشته بود....
پایین پلههای عمارت، زیر سایهی درخت نارون ایستاد و کلاهش را از سر برداشت.
– آقا… من هرچی بودو نبود زیر و رو کردم. همون قاطرچی هم چیز زیادی یادش نمیاد یا نمیخواد بگه. رد اون اربابم گم و گوره… کسی جُرأت نمیکنه اسمشو بیاره چیزی بیشتر از این، دستگیرم نشد آقا شرمنده ام
لطفا صبر کنید...
