لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 192
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 101
نازگل سقف این اتاق، شبها ستاره ندارد. پنجرهاش رو به حیاط باز نمیشود. دیوارهایش نه ترک دارند، نه قاب عکس، اما نفس را بند میآورند. هوا، عجیب بوی دود و دلتنگی میدهد..... صدای قهقههی مردانه از پایین میپیچد توی اتاق، همراه با صدای برخورد گیلاسها… مهمانیست. باز هم. من اما پشت دری قفلشده نشس...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 102
نازگل اگه بخوام بگم اون روز چه بر سرم امد، باید هزار بار بمیرم و زنده شوم. هیچکدام از این واژههایی که رو لبهایم خشک شدند، طاقت کشیدن آن لحظه را ندارن. آن مرد، سوار اسب بود. چشمانش تاریک بود و لبهایش خالی از حرف. فقط گفت: – ارباب کارت داره. همین الان. و من، بیخبر، بیپناه، پا گذاشتم در راهی ...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 103
فهمیدم دارن برمیگردن سمت ییلاق اربابیای… که هنوز نمیشناختمش. رفتم جلو. با صدایی که بیشتر از یه نجوای ترسیده بود، گفتم: – من، گم شدم. بیپناهم. لطفا کمکم کنید زن مسنی نگاه سنگینی انداخت و بعد فقط گفت: – بشین عقب. صدات درنیاد. ارباب که چیزی نفهمه، شاید تو رو هم ببره. و برد. برد، تا آن روز… روزی ...
بروزرسانی در : ۲۰۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 104
تنم در جامهای سنگین پیچیده بود. مخملی کبود، با نخهای طلایی که روی دلم نقش میزدند… اما زخمی، نه زینتی... موهایم آنچنان بسته شده بود که گویی هر تارش، به زنجیری نامرئی بستهست. صدای زنها، از پستو تا تالار میچرخید. صدای خنده و تفریح و من، در آینهای ایستاده بودم که تصویری از من نمیداد. جز دختر...
بروزرسانی در : ۲۰۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 105
راوی مهمانی، بوی عطرهای تلخ داشت. مخلوطی از تندترین ادکلنهای خارجی، دود سیگارهای مارکدار، و خندههایی که پشت هر کدامشان، رازی دفن شده بود. صدای ساز ملایمی از آنطرف حیاط به گوش میرسید. مردها نشسته بودند دور میزهای بلند، با لیوانهای شیشهای براق، و چشمهایی که برق میزد… ارباب همایون، پشت میز...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 106
رنگش پرید. صدایش برید.دهان نیمهبازش خشک شده بود. و بعد، گوشش… سوت کشید. مثل انفجار. مثل فرو ریختن دیواری که سالها با دستان خودش بالا برده بود. انگار همهی مهمانی محو شد. همهی آن صداها، آن خندهها، آن لیوانهای درخشان، یکدفعه خاکستر شدند. – نــه… بیصدا گفت. لبهایش لرزیدند، اما صدایی بیرون نی...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 107
نازگل لباسم سنگین بود. روی تنم میلغزید، مثل چادری که از شانهی مقبرهای متروک پایین میافتد. هر بندش، هر چینش، خاطرهای را میسوزاند. دستهایم روی دامنهی لباس قفل شده بود. صدای زریخانم از دور میپیچید: – صاف وایسا دختر. ارباب دوست نداره عروسش خمیده باشه! نجیب باش... نجیب؟ نجیب اونیه که قلبش وا...
بروزرسانی در : ۱۹۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 108
صدای قدمهای خلیل از دور آمد. – یاورخان ؟ خوبید؟ چرا زدید بیرون؟ ارباب همایون گفت یهویی رنگت پریده… یاور نفسش را حبس کرد. نگاهش را دزدید از آن عمارت لعنتی، از آن چراغها، از آن سازهای لعنتی، آن صدای خندههایی که نمیدانست روی گریهی دختری کوبیده شدهاند… زمزمه کرد: -نازگل اینجاست خلیل خودم دیدم...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 109
عمارت در سکوتی شیرین غرق بود. چراغها روشن بودند سایههای مهمان ها لرزان بر دیوار مینشستند، و صدای دور نوای نی، مثل نجوای باد میان تاکها میپیچید. اما آنسوی این سکوت، طوفانی خشمگین در جان یاور میغرید. در اندرونی عمارتش را با شتاب گشود. نگاهها به سمتش چرخید. خاک و خشم، از سر و رویش میبارید. ...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 110
_چه بهتر... دختر خوشگل و بر رو داری بود، زن یه اربابِ اسم و رسم دار میشه... چه اشکالی داره؟ و همان لحظه، یاور چرخید. چشم در چشم تکتکشان انداخت. دستانش مشت شد، صدایش بلندتر از هر نوایی در خانه پیچید: _نه... نه... امکان نداره من بذارم با نازگل ازدواج کنه. _من جلوی این وصلتِ نشد رو میگیرم، به هر ...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 111
صدایشان برید... مهربس اشک میریخت، لب میگزید. شورانگیز، چشمانش را به زمین دوخته بود. و یکتا ناباور تنها نگاه میکرد، بیحرف و بیرمق... انگار چیزی را تازه فهمیده بود، چیزی که نمیخواست بفهمد ...طاقت نیاورد... با گونههایی سرخ، چشمهایی پر اشک، از جمع جدا شد و به بیرون رفت... _یکتا! صبر کن دخترم...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 112
نازگل شب، ساکتتر از همیشه روی شانههای عمارت افتاده بود. خواب از سرم پریده بود... ردای نازکم را دور خودم پیچیدم و آرام پا به ایوان گذاشتم، شاید نفسی تازه کنم در این خفگی بیپایان. همینکه دست به نرده بردم و نگاهی به باغ تاریک انداختم، صدایی آمد. زمزمهوار و بیهوا. _نازگل... _نازگل خانم... خشک...
بروزرسانی در : ۱۸۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 113
قدمهای لرزانم تا لب ایوان رفت، دل توی دلم نبود. _نازگل خانم... خلیلم. نترس. قلبم که تا گلو آمده بود، با شنیدن دوباره اسمش اندکی آرام گرفت. خلیل را میشناختم... از آن وقتهایی که یاور ارباب نبود تا امروز که هست اما اینبار، چیزی در نگاهش بود. عجله و اضطرابی بیسابقه. _اومدم ببرمت. یاور خان گفت ...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 114
چشمان خلیل لرزید. بهتزده گفت: _چی؟ ولی... چرا؟! لبخندی سرد زدم. _برو بهش بگو نگران نباشه... _لزومی نداره دلش آشوب باشه برای من. _من با میل خودم... زنِ ارباب همایون میشم. و پیش از آنکه نگاه متعجب خلیل فرصتی برای سؤال کردن پیدا کند، برگشتم، بهسوی همان عمارت، همان زندانِ پرزرقوبرق. قدم برداشتم. ...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 115
راوی شبی سرد، با مهی که از لای درختهای جنگل میگذشت و بوی خاک نمخوردهای که انگار دل آدم را بیشتر از همیشه میلرزاند. یاور، همانجا کنار اسبش ایستاده بود. با چشمانی که به تاریکی دوخته شده بود و گوشی که هر صدای حتی خشخش برگ را دنبال میکرد نفسش تند بود، اما ساکت ایستاده بود دلش بیقرار اما صبور...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 116
قدم برداشت بهسوی خلیل، و صدایش لرزان ولی پرغیظ بیرون آمد: _چی گفت؟ چرا نیومد؟ این یاوهگوییها چیه که ورد زبونت شده؟ یعنی چی فراموشش کن؟! خلیل نگاه از خاک برنمیداشت. بند زین را که رها کرده بود دستانش کنار بدنش افتاده بودند. سکوتش بوی تلخی میداد، بوی ناامیدی. و با صدایی که انگار از ته یک عمر ر...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 117
یاور، بیهیچ واژهای، پشت کرد به خلیل. پای اسب را از خاک بیرون کشید، سوار شد، مهار را کشید، و زد به دل جادهی تاریک. شلاقی ناپیدا در دلش میکوبید، تازیانهای از بغض، خشم، و احساس بیارزشی. – همایونِ چشم چرون… همون خوبه برای نازگل؟ همونی که تو هر ده تا قصه، یه زن داره؟ همونی که برای شهوت چندروزها...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 118
چشمهای یکتا، نیمهباز بود، ناباور لب زد: – یاور…؟ تو....تو خوبی؟ اتفاقی افتاده؟ یاور لبخند زد. از همان لبخندهایی که خستگی یک عمر را پشت خود پنهان میکنند: – از این بهتر نمیشم… اصلاً قراره بهتر از این باشم… میگم که.... هنوزم میخوای بچهدار شیم یکتا…؟؟ و یکتا، در سکوتِ حیرتزدهاش، فقط توانست پلک...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 119
یکتا با دستهایی لرزان اما دلی گرم شده، شانههایش را صاف کرد. شال مخملی لاجوردی را با وسواس دور سرش پیچید، سرخاب زد و سفیدآب به گونههایش پاشید.. چشمهایی که هنوز برق خواب داشت، حالا زیر حریری از امید میدرخشید. لبخندش از لای لبهای نیمهباز بیرون میزد؛ همان لبخندی که مدتها منتظر فرصتش بود تا ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 120
رِ اتاق که پشتسرم بسته شد، هوای بیرون مثل پتکی کوبید به صورتم. هنوز طنین صدای شورانگیز در سرم میچرخید. بهناز بیصدا آمد همقدمم شد. راهروی میان اتاقها سرد و سنگین بود، مثل دالانی که هیچکس تهش را نمیبیند. اما یکباره، بیمقدمه گفت: – خیلی دل و جرات داشتی یکتا... که اون کارو کردی. ایستادم. نف...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
