لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 191
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 21
_فردا باهاشون حرف میزنم شب بخیر... راوی آرامشی نبود که دل یکتا را آرام کند. با ردایی نازک، بیهیچ صدایی، از اتاقش بیرون زد. قدمهایش سبک بود، ولی درونش مثل دیگی در حال جوشیدن. درِ اتاق بانو شورانگیز، نیمهباز بود؛ مثل همیشه. انگار خودش میدانست زود یا دیر، عروس این خانه، شبانه با دلِ چرک...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 22
راوی شب، هنوز نرفته بود. ماه، پشت تکهای ابر گیر کرده بود و باد سردی از سمت کوه پایین میآمد. اما شورانگیز، نه به ساعت فکر کرد، نه به سکوت خانه. همهی آن خونسردیِ همیشگیاش، حالا جای خود را به خشمی پنهان داده بود. همان لحظه که در اتاق یکتا بسته شد، گوشهی چشمش لرزید. – تمومش میکنم. چادرش ر...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 23
صبح، هنوز تمام قد در آسمان نایستاده بود که آشوبی خاموش، از دل مطبخ تا حیاط عمارت رسوخ کرد. نازگل، بیصدا، رخت کهنهی مادرش را توی ساکی پارچهای تا میزد. چشمهایش پفدار، گونهاش پریدهرنگ، و حرکاتش مثل کسی بود که بیرضایت، تن به رفتن داده. مهربس، همانطور که چارقدش را محکم گره میزد، زیر لب گ...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 24
یاور لحظهای ساکت ماند. صدای پرندهای از دور، تیر کشید روی آسمان تازهروشن. قدم کوتاهی برداشت، اما نزدیکم نیامد. مثل کسی که بخواد چیزی بگه و نمیدونه کجا شروع کنه. – نازگل... اونی که باید بفهمه هیچچیزی بین ما نیست، خودمم. صدایش آرام بود، اما پر از آن سنگینیای که هیچکس با خودش نمیبرد مگر و...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 25
راوی نازگل، با ردای لرزان از دل اتاق بیرون زد. نفسش داغ بود، قلبش سنگین… دستش را روی سینهاش گذاشته بود، نه برای آرامش، برای اینکه صدای تپشهایش را خودش هم نشنود. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که ناگهان، سایهای روبهرویش سبز شد. یاور بود. قد بلند، چهرهاش خسته از شب بیخواب، و نگاهی که ناگ...
بروزرسانی در : ۳۸۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 26
راوی درِ چوبی ایوان، محکم پشت سرش بسته شد. هوای سحرگاهی هنوز نمناک بود، و مه باریکی، دور حیاط تاب میخورد. یاور، با گامهایی سنگین، از پلهها پایین رفت. دستش توی جیب پالتو، ذهنش پُر از کلمات نگفته. دلش، نه آرام بود، نه آشفته… بلاتکلیف. مثل مردی که نه بخواد دروغ بگه، نه راستش رو کسی باور کنه...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 27
یکتا همهچی از همونجا شروع شد. از همون لحظهای که حرفای بهناز توی گوشم مثل خوره چرخ خورد… انگار تمام تصویرها از نو نقاشی شدن. با رنگی کدر، با حسی شکآلود. صدای خندهی یاور از ته حیاط پیچید. خندهای که پیشتر، برام نوید آرامش داشت… حالا؟ مثل تیغی بود که روی دل من کشیده میشد. از پشت پنجر...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 28
یاور صدای پاشنههای یکتا روی سنگفرش، تیز بود… مثل تیزیِ تردید روی پوست بیحسیِ رابطهمان. رفتم سمت پنجره. سایهاش را دیدم که داشت از پشت پرده کنار میرفت. بیصدا وارد اتاق شدم. – تو واقعاً تا کجا میخوای بری، یکتا؟ سر چرخاند. نترسید، جا نخورد. فقط لبخندی زد که سرد بود، بیعذرخواهی. – تا ا...
بروزرسانی در : ۳۷۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 29
نازگل صدای قدمهایش را شنیدم… سنگین، خسته، گنگ… انگار که چیزی بر دوشش باشد که زمینش میزند، اما هنوز ایستاده. در باز شد. نه با شتاب، نه با صدا… همانطور که آمده بود، بیکلام، بینگاه، گذشت. یاور بود. بیآنکه حتی به سمتم نظری بیندازد، از کنارم عبور کرد. و من… میان هجوم نفسهایی که از بغض...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 30
نه یاورِ ارباب… یاورِ نگران، صدادار، آشفته… مادرم خواست مانعم شود، گفتم چیزی نیست، فقط خستگیه… اما او نمیشنید. نگاهش به من دوخته شده بود. اما… نگاه دیگری هم آنجا بود. تکیه زده به دیوار حیاط، با چشمانی باریکشده از شک و حسد. یکتا. چیزی آهسته زیر لب به مادر ارباب گفت، و شورانگیز با اخم سر ت...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 31
راوی سه روز گذشت. نه نازگل حرفی زد، نه کسی حرفی از او زد. اما سکوت، همیشه آرامش نیست؛ گاهی مثل خاریست زیر خاک، که وقتی پا روش گذاشتی، تازه درد میفهمی. مطبخ مثل همیشه داغ بود. عرق پیشانی نازگل هنوز با نمک زخم انگشتش قاطی میشد. اما آن روز، بهانهای تازه در راه بود. دستور از بالا رسیده بو...
بروزرسانی در : ۳۶۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 32
نازگل صدای قدمهایی محکم و زنانه از پشت سر آمد. سایهاش هنوز نیفتاده بود که همهی خدمهها صاف ایستادن. من هم، با گوشهی چارقدم و صورتی که هنوز از بخار مطبخ خیس بود، سر بلند کردم. شورانگیز بانو بود. روسری ابریشماش مثل پر قو، دور شانهاش افتاده بود و چشمان تیرهاش، تیز و نافذ، همهچیز را از ن...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 33
یکتا سینی نقرهای آروم توی دستهای مرجان میلرزید، اما لبخندش؟ نه. همون لبخند حسابشده، همون نازِ قشنگ، با صدای خفیفِ "سلام خانومجون... آقا یاور." من نشستم روی مبل. با آرامش استکان چای رو ازش گرفتم و تو چشماش خیره شدم. – ممنون مرجان... چقد زود راه و رسم این عمارت اومد دستت. مرجان سر خم کرد....
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 34
راوی آفتاب، تازه پشت کوههای دور عقب کشیده بود که مرجان با سینی میوه از حیاط رد شد. راهرو، بوی اسفند گرفته بود و تاریکی آرامآرام از پنجرهها بالا میآمد. – مرجان جان… بیا تو اتاق. صدای بانو شورانگیز بود؛ نرم، اما پر از دعوت به بازی. مرجان، با لبخندی نصفه، پا به اتاق گذاشت. هوا سنگین بود، بو...
بروزرسانی در : ۳۶۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 35
یهو سکوت اتاق شکست. در ناگهانی باز شد و بهناز خانوم، مثل همیشه با اون نگاه تیز و حرفهای نیشدار، پاشو گذاشت وسط اتاق. – اوه... عجب صحنهای! دختر مطبخ، چای به دست، تنها با آقا یاور. چقدر این خونه رو بهروز کردین، برادر جان! دستم روی قفل یخ زد. نگاهم دوید سمت یاور… اما اون فقط نشسته بود، چشم...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 36
راوی همه ساکت بودن. باد از لای شاخههای خشک نارون رد میشد و صدای شرشر آب حوض، بیرحمانه توی سکوت پاشیده میشد. یاور ایستاده بود وسط جمع. دستها توی جیب، اخمهایی درهم، نگاهش یکییکی روی چهرهها رد میشد. روی صورت یکتا… روی لبخند مصنوعی مرجان… روی اخمِ عصبی بهناز… و سرانجام، روی چهرهی ...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 37
نازگل ده روز گذشته… نه خیلی زیاد، نه خیلی کم. اما برای دلی که زخمش تازهست، ده روز یعنی دَه قرن بیمرهم. از اون شب که یاور جلوی همه گفت هیچ احساسی بینمون نیست… همهچی توی دلم عوض شد. نه که نفهمیده باشم… من از اول هم میدونستم که عشق من، حکم نمیاره توی دنیای اربابها. اما شنیدنش… با اون ...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 38
هوا سنگین شده بود… انگار بغض زمین ترک برداشته بود و حالا، همه چیز میخواست ویران بشه. یاور هنوز ساکت ایستاده بود، با کاغذ توی دستش و اون نگاههایی که نه تردید داشتن، نه باور. فقط… زخم. اولین کسی که جلو اومد، بهناز بود. با قدمهایی تند و صدایی که مثل سیلی خورد توی گوشم: – آفرین بهت! آفرین دخت...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 39
نفس کشیدن، از همیشه سختتر شده بود… نه برای اینکه بغض گلویم را گرفته بود، نه برای اینکه چشمهایم سنگین بود از اشک. برای این بود که… دیگر دلیلی نمیدیدم که نفس بکشم. "هیچچیز بین من و این دختر نیست…" صدایش هنوز توی گوشم زنده بود… نه مثل صدای یک مرد که بخواهد تبرئه کند، مثل صدای حکمی که صادر...
بروزرسانی در : ۳۴۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 40
نازگل از اون سکوت تلخ، از اون لهشدن زیر نگاهشون، پاشدم. دیگه بسه. اگه قراره بسوزم، لااقل صاف وایسم و بسوزم… نه خمیده، نه لهشده. یکتا نگاه عجیبی انداخت سمتم. دستش هنوز روی شکمش بود. یه جور لبخند مسخره، یه جور پیروزی که توی دلش قِل میخورد. با صدایی که آروم بود، اما عمداً رساتر از قبل گفت: ...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
