سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت هشتاد و ششم :
یکتا
شب، بیآنکه صدایی از خودش درآورد، خزیده بود میان دیوارهای سنگی عمارت. مهتاب، مثل همیشه دست از سر پنجرهی بزرگ اتاقمان برنداشته بود.
من، با حوصلهیی که فقط زنها در وقت دلبردن دارند، ساعتها به خودم رسیده بودم.
پیراهن آبی نفتیام که از پدرم هدیه گرفته بودم، درست اندازهی تنم نشسته بود. موهایم را با دقت تاب داده بودم پشت سرم و برقِ مات لبهایم را، بارها چک کرده بÙ
لطفا صبر کنید...
