سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت صد :
کت پوست شتریاش را خدمه از تنش گرفتند عصایش را کوبید بر زمین سنگی و با صدای بم و مطربی گفت:
–یاور خان! رفیق کهنهی من! هنوزم مثل ستون، این عمارت بهت تکیه داره ها...
یاور دست داد، اما گرمای کف دستش با سرمای درونش فرق داشت.
لبخندی سرد تحویل داد:
–خوش اومدی ارباب همایون. جات همیشه رو چشم ماست جای پدرمی....
همایون با خندهای دنداننما رفت وسط سالن.
انگار دنیا مال او بود و بقÛ
لطفا صبر کنید...
