لیست کلیه پارتهای رمان سایه نشین دل ارباب : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 191
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 161
یه لحظه چشمهام گرم شد که در اتاق با صدای آهستهای باز شد. خدمه بود؛ دختر جوانی که همیشه ساکت و سر به زیر بود. با صدای لرزون گفت: – خانم... خانم نازگل؟ ارباب همایون با پسرشون از شهر برگشتن. فرمودن شما رو صدا کنم... لطفاً تشریف بیارید اندرونی. یه لحظه قلبم از جا کنده شد. – برگشتن؟... همین حا...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 162
صدای آخر حرفش شکست. نه از احترام، از بغض. سکوتی سنگین بین ما نشست. من نگاه ازش گرفتم، وانمود کردم که نمیفهمم اونهمه حرفِ نگفته پشت این جملهی ساده چه دردی خوابیده. اما قلبم... قلبم همون لحظه لرزید، مثل شمعی که از نسیم حسرت میلرزه. همایون دستی به سبیلهای مرتبش کشید و با لبخند خونسردی گفت: –...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 163
و بعد، با قدمهایی بلند و عصبی از کنارش گذشت، بیآنکه حتی به پشت سر نگاه کنه... اما کیان هنوز همونجا ایستاده بود، با چشمایی که از غرور و شک برق میزد مثل گرگی که تازه بوی خون رو فهمیده. نازگل" درِ اتاق را که بست، نفسِ اتاق سنگین شد؛ انگار دیوارها هم نفسش را حبس کردند تا هیچ صدایی از بیرون م...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 164
نفسهام هنوز نامنظم بود. صداها یکییکی تو گوشم میپیچیدن، اما ذهنم انگار یخ زده بود. همایون هنوز کنارم ایستاده بود، چشمانش پر از خشم و تحقیر بود. یاور رو بهرویش، با قامتی محکم و نگاهی که از خشم میدرخشید. هیچکدام عقب نمیرفتن. نه آن، نه این. همایون جلو امد و فریاد زد: _ بس کن دیگه یاور! زن...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 165
در کنار همهٔ اینها، یاور تمام حواسش را به من برگرداند نگاهش از تهِ بدنم تا تهِ روحم کشیده شد؛ نگرانیاش مثل نفَسی گرم روی گردنم نشست. خم شد، صدایش نرم و تند بود، هیچکس نمیتوانست آن واکنش را هضم کند: _نازگل... خوبی؟ حالت چطوره؟ نلرز، آروم باش، من اینجام. صدایش همان قلّابی بود که مرا ن...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 166
سکوتِ آرام نه...سکوتِ بعد از طوفان. همانجایی که هنوز آبها گلآلودند و کسی نمیداند کدام موج دوباره بلند میشود. پاهایم میلرزید. دستهایم یخ کرده بودند. دلم میخواست بنشینم… یا بخوابم… یا ناپدید شوم. ولی یاور آمد نزدیکم بیصدا، آرام، اما با همان حضوری که انگار تمام اتاق را میگرفت. نزدیک شد،...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 167
یاور یک قدم آمد جلو، انگار بخواهد فاصله را کم کند، انگار بخواهد بخشی از آشوبم را بگیرد که زمین نخورم. اما من دیگر زمین نمیخوردم… من آتیش گرفته بودم. _ نازگل… آروم باش. صدایش آرام بود، اما من از همان صدا هم خشم گرفتم. همان آرامشی که همیشه بعد از یک حقیقتِ تلخ میخواست همهچیز را بپوشاند. م...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 168
اتاق ساکت شد.ساکتِ سنگین. حتی نفسهایمان هم جرئت حرکت نداشت. فقط نگاهش کردم. نگاهی که شاید هیچوقت دیگر مثل قبل نشد یاور همانطور که دستهایم هنوز میان انگشتانش مانده بود، یکباره برگشت سمت شورانگیز. حرکتش مردانه بود و سنگین… پر از خشم و هشداری که فقط از ته گلوی یک مرد در میآید. _ چی ؟؟ منظو...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 169
شورانگیز انگار یکهو تمام توانِ ایستادنش تمام شده باشد، عقب رفت و آهکشان روی مبل نشست. دامنش را مرتب کرد، اما انگشتانش میلرزید؛ لرزشی از جنس گذشته، از حسرتهای پوسیدهای که بالا زده بودند. سرش را بالا آورد، نگاهش را بین من و یاور پخش کرد… و آن صدای خسته و پیر اما هنوز تکهدارش دوباره بلند شد...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 170
شورانگیز انگار تمام استخوانهایش زیر وزن سالهایی که نگه داشته بود، صدا میداد. دستش را روی زانو گذاشت و ادامه داد _ یونس مهربس رو دیده… دیگه کار تموم بود. نگاهش بریدهبریده بین من و یاور و مهربس میچرخید. _ رفت پیش ارباب یعقوب… گفت میخوامش. گفت اگر دختر خان نیست مهم نیست من میخوامش. خشکم ز...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 171
مادرم آهِ سنگینی کشید؛ صدایی که انگار از تهِ سالهای سوخته بیرون میآمد. چشمهایم تار شده بود… سرم گیج میرفت… اما او ادامه داد. انگار سالها گلوگیرش بوده، حالا داشت همه چیز را تف میکرد وسط اتاق. _یونس پدرت نموند پیشمون دخترم… نگاهش روی نقطهای دور خشک شد، جوری که انگار هنوز هم آن شب را میب...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 172
_ نازگل… اینبار اسمم را طوری گفت که انگار جانش گیر کرده باشد. یک قدم دیگر آمد نزدیک. _ گفتم… بسه. صدایش محکم بود، اما لرزه داشت. همان لرزهای که قلبم را تکان داد. دستم را گرفت.آنقدر که بفهمم دیگر نمیتوانم به شورانگیز حمله کنم. _ حالت بد میشه… بفهم چی میگم. نزدیک بود بغضش بشکنه. من اما هنو...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 173
اتاق مثل کانون انفجار شده بود. یکتا یک قدم جلو آمد. همان چشمانی که همیشه مظلوم نشانش میداد حالا پر از آتش بود.صدایش لرز داشت از شکستی که نمیتوانست باورش کند: – یاور… چی دارم میبینم؟! – شماها دارید چیکار میکنید؟! دستش را به سینهاش گرفت، انگار نفسش جایی میان گلو گیر کرده بود.نگاهش بین من ...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 174
قهقههام بلند شد. از آن خندههایی که از شوک و ناباوری و جنونِ لحظه میزند بیرون. _میفهمی که من الان زن کیم دیگه، نه؟ میفهمی یاور ...یاورخان؟ صورتش جمع شد. پلک زد. اخمش نشست وسط ابروهایش. اما من ادامه دادم، با لحن تیز و نیشدارم: _بعدم… چرا میخوای زنت بشم؟ چون دخترعموتَم فقط؟؟ هان؟ دلیلش ه...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 175
سرم آرام بالا رفت. نگاهم را کاش نمیدید… چون همان نگاه کافی بود بفهمد من دیگر آن نازگلِ قبل نیستم. یکدفعه هولش دادم؛ بهقدری محکم که صدای برخوردش با دیوار سنگی راهرو پیچید با صدایی که دیگر نه آرام بود، نه مهربان، نه خسته… یک صدای محکم و برآمده از تمام سالهای خوردشدنم: _گفتم… برو کنار....
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 176
یاور درِ عمارت مظهری رو محکم هل دادم و وارد شدم. نفسهایم سنگین بود؛ انقدری که خدمه حتی جرئت نداشتن نگاهم کنن. حرفهایی که شنیده بودم… خونم را به جوش آورده بود. مظهری پشت میز نشسته بود؛ خیلی راحت، انگار نه انگار چه بلایی سر نازگل آورده بودن. بدون سلام، بدون هیچ مقدمهای، رفتم جلو و با صدایی ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 177
سایه نشین دل از اتاق مظهری که زدم بیرون، قدمهایم تند و سنگین روی کفپوش سنگی عمارتش میکوبید. از درِ عمارتشان بیرون رفتم و بیمعطلی مسیر عمارت خودمان را پیش گرفتم... وقتی به عمارت رسیدم دستگیره را گرفتم، در را هُل دادم یکهو صدای هقهق کسی سکوت را پاره کرد. یکتا بود با شانههای لرزان، رد اشک...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 178
به سمت در رفتم که صدایی لرزان و شکسته پشت سرم پیچید: _یاور… یاور… خواهش میکنم… صبر کن… یاور… یکتا بود. با شانههای لرزان، صورت خیس، صدایی که از وحشت ترک میخورد. برگشتم. فقط یک نگاه به او انداختم آنقدر سرد و آنقدر خشمگین…که رنگ از صورتش پرید. یک قدم هم جلو آمد، انگار بخواهد چیزی بگوید؛ ا...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 179
قلبم دیوانهوار میکوبید.انگار سالها حرفِ نگفته تو همون بوسه منفجر شده بود. وسط اون همه ترس و ویرانی داشتم میفهمیدماین مرد خطرناکترین جاییه که دلم میخواد توش گم بشم. چشمهایم بسته بود… ، نفسش با نفس من قاطی شده بود و برای یک ثانیه فقط یک ثانیه همهچیز یادم رفت بود. اما درست همانجا، وسط آن...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان سایه نشین دل ارباب - پارت 180
ماشین که افتاد به جادهی تاریک، فقط صدای لاستیکها بود و نفسهای من که هنوز درست جا نیامده بودند. چراغها خط میکشیدند روی شب، و سرم هنوز کمی سنگین بود. یاور یکدست روی فرمان داشت، اما میدیدم فکش سفت شده. از آن سفت شدنهایی که یعنی حرف توی دلش تلنبار شده. بعد، بیمقدمه گفت: ـ نازگل… می...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
