پارت سیزده :

پریا مثل همان عروسک کاموایی، در آغوش دریا گم شد. طفلی به قدری گوشه ی اتاق هق زده بود که بلافاصله بعد از دیدن دریا، سرش را روی پای او گذاشت و خوابش برد. دریا ابتدا اجازه داد که او آرام گیرد و بعد به مرور خاطراتش پرداخت. سرش را به دیوارِ تبله کرده ی پشت چسباند و دستهایش را روی سینه جمع کرد. چشم بست. آرام و پر از غصه! از حمله ی سگ نگهبان بگیر تا سر رسیدن آن مرد بلند قد و حمایتهایش! و بعد از آن چهره

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    😘

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️