اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت سیزده :
پریا مثل همان عروسک کاموایی، در آغوش دریا گم شد. طفلی به قدری گوشه ی اتاق هق زده بود که بلافاصله بعد از دیدن دریا، سرش را روی پای او گذاشت و خوابش برد. دریا ابتدا اجازه داد که او آرام گیرد و بعد به مرور خاطراتش پرداخت. سرش را به دیوارِ تبله کرده ی پشت چسباند و دستهایش را روی سینه جمع کرد. چشم بست. آرام و پر از غصه! از حمله ی سگ نگهبان بگیر تا سر رسیدن آن مرد بلند قد و حمایتهایش! و بعد از آن چهره
لطفا صبر کنید...

اسرا
0😘