اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت شانزده :
کنار دیوار نمور پستو، اشکهایش با صدای ریز موش های داخل دیوار، هم نوا شد تا خوابش برد.
یک ساعت، دو ساعت! چند دقیقه! نفهمید کی و چه وقت از این عالم پر غصه فاصله گرفته است.
وقتی به خودش آمد که خاتون دست نوازش روی سرش میکشید. از ترسِ رحمت چشم باز کرد. از جا پرید و هین بلندی کشید. خاتون ولی به رویش لبخند مادرانه ای پاشید و پنجه های سردش را بین پنجه های خودش فشرد.
_ آقات رفت. پاشو بریم،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
النا
0صنم *** کنش چ حرفای خوبی زد