پارت شانزده :

کنار دیوار نمور پستو، اشکهایش با صدای ریز موش های داخل دیوار، هم نوا شد تا خوابش برد.
یک ساعت، دو ساعت! چند دقیقه! نفهمید کی و چه وقت از این عالم پر غصه فاصله گرفته است.
وقتی به خودش آمد که خاتون دست نوازش روی سرش میکشید. از ترسِ رحمت چشم باز کرد. از جا‌ پرید و هین بلندی کشید. خاتون ولی به رویش لبخند مادرانه ای پاشید و پنجه های سردش را بین پنجه های خودش فشرد.
_ آقات رفت. پاشو بریم،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    صنم *** کنش چ حرفای خوبی زد

    ۲ سال پیش
  • عسل

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️