اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت یک :
صورتش از شدت ضربات سیلی می سوخت و استخوانهایش ناله میکرد. هوشیار، کنترل از دست داده بود. وحشی شده بود و مانند شیر گرسنه به تن و بدن شکار حمله میبرد. دریا، ولی مقاومت میکرد. درد را به جان می خرید و مقابلش می ایستاد. هوشیار بی رحمانه بازوی دختر را چنگ زد و به زور کف اتاق پرتش کرد.
ضربه ی آخر اما رمق از جسم نحیف دریا برد. نفسش بند رفت و برای لحظه ای، پرده ی سیاه رنگی مقابل چشمانش کشیده شد. هوشیار اما دیوانه بود. دریا غفلت میکرد، کار دست جفتشان میداد. پنجه های دریا، با این فکر، روی فرش قدیمی و نخ نمای خانه مشت شد. به سختی حرکتی به تنش داد و زیر لب غرید:
_ بی شرف!
هوشیار حمله برد. عربده زنان بازوی زخمی دختر را گرفت و مثلا جلاد بالای سرش ایستاد. دریا گیج شده بود و دنیا دور سرش چرخ میخورد. پلکهایش را تند تند باز و بسته کرد و چندین بار سرش را تکان داد. هوشیار بی اهمیت به حال و روز او، کنار پایش زانو زد و چانه اش را بین دو انگشت فشار داد:
_ از این به بعد همینه! زبون درازی کنی و تو روی من وایستی مثل سگ کتک میخوری.
چیزی درون سینه ی دریا تکان خورد. گویا محتویات معده اش بود که می جوشید و بی اراده بالا میامد. نفس عمیقی گرفت و به زور بر خودش مسلط شد. چانه اش همچنان گیر انگشتان هوشیار بود. چشم باز کرد. تلخندی زد و آب دهانش را روی زمین پرت کرد. مقابل چشمان وحشی و بی رحم هوشیار! مردی که نفس های بودارش بیشتر از ضربات دستش کارایی داشت و ته مانده ی جان او را می گرفت. هوشیار خروش کرد. دیوانه تر از قبل مشتش را بالا برد و فریاد کشید:
_ دختره ی...
دریا با حفظ همان تلخند، مژه برهم گذاشت. خودش را رها کرد و امید بست که بعد از این ضربه، دیگر چشم باز نکند. تصویر مادرش از روی پرده ی سیاهی که مقابل چشمش کشیده شده بود رد شد. دریا امیدوار به دیدن دوباره ی او، لبخند عمیق تری زد و به استقبال مادرش پاسخ گفت. منتظر شد. یک، دو، سه...
ضربه اما فرود نیامد. شاید هم کار تمام شده بود. شاید که دریا...
درجا پلک باز کرد. هوشیار همچنان بالای سرش نشسته و مچ دستش توسط هوشنگ مهار شده بود. هوشنگ عصبی بود. فشاری به مچ دست او هوشیار وارد کرد و غرید:
_ یه ساعت نبودم دوباره افتادین به جون هم! بلندشو!
_ ولم کن ادبش کنم.
_ گفتم بلند شو! بچه ها گرخیدن. میخوای کار دستم بدی؟
صدای عربده ی هوشیار بازهم به عرش رسید.
_ به جهنم که گرخیدن. من امروز این دختره ی خیر سر آدم میکنم. دستم ول کن حالیش کنم...
_ گفتم پاشوو!
صدای هوشنگ بالا رفت. چند تا از بچه ها پشت در به گریه افتادند. هوشنگ فشار مضاعفی به مچ او وارد کرد و در نهایت، گره ی پنجه ی هوشیار از هم باز شد. به تهدید غرید:
_ دارم برات!
دریا لبخند زد. هوشنگ دست هوشیار را گرفت و به زور بلندش کرد. او کشان کشان هوشیار را از اتاق بیرون انداخت و دریا وسط اتاق پهن شد. یک جای سالم در بدنش نمانده بود. خیره به سقف تیره و چرکی که به زور زیرش دوام آورده بود، خنده ی نیمه بلندی کرد. دردِ قفسه ی سینه اش را با تمام وجود خرید و "آخ" ضعیفی گفت.
این بار هم از خطر جسته بود. مثل همه ی دفعات قبل! مثل همیشه که زیر دست و پایِ هوشیار له میشد و این جمله ی تکراری را می شنید. "عجب جون سگی هستی تو دختر"!
تک خند زد. اما بی دوام! درد، مثل صاعقه از فرق سر تا نوک انگشت پایش پیچید و به سرفه افتاد. او وسط اتاق به خودش پیچید و هوشنگ بی اجازه وارد اتاق شد.
دریا در خودش مچاله شده بود و ناله میکرد. هوشنگ متاسف بالای سرش ایستاد و دستهایش را پشت کمرش، قفل هم کرد.
_ هی بهت میگم سر به سر این پسره نزار. ببین به چه روزی افتادی؟ چی بهش گفتی باز دیونه شده؟ هان؟
دریا میان ناله هایش سرفه ای کرد و گفت:
_ بهت نمیاد هوشنگ خان! ادای آدمای دلسوز درنیار که حالم از همتون بهم میخوره.
_ چموشی دختر! چموش! تنت میخاره واسه کت خوردن. باشه! این دفعه جلوش نمیگیرم ببینم چطور میخوای از پسش بیای.
_ هه! تو جلوش گرفتی؟ تو خودت سرکرده ی اوباشی. تو کنترلش میکنی. تو فرمون میدی چی کار کنه و چی کار نکنه. واسه من تیریپ بر نداره که سگ زرد برادر شغاله!
زیر پلک هوشنگ تیک برداشت. دریا نیشخندی زد و هوشنگ در جوابش غرید:
_ میگم زمانه بیاد کمکت. زود خودتو جمع کن که سرمون خیلی شلوغه!
قدمی به عقب برداشت. دریا مثل شکار تیر خورده نگاهش میکرد. هوشنگ نیشخندی زد و دمی بعد چرخید و از اتاق بیرون رفت.
در بسته شد. دریا آخی گفت و سرش را روی فرش سفت و بدون پرز اتاق گذاشت. نای جمع کردن خودش را نداشت. جسمش را روی فرش رها کرد و لبخند زنان زیر لب نالید:
_ پیرِ خرفت! یه روز بلاخره انتقاممُ ازت میگیرم.
هوشیار زیر لب غرغر میکرد و مقابل آینه با زخم صورتش ور می رفت. هوشنگ وارد شد. ابتدا زمانه را صدا زد و بعد یک راست سراغ هوشیار رفت. هوشیار عصبی بود و زیر لب بد و بیراه می گفت.

لطفا صبر کنید...
مهی
0عاشق قلم های قوی هستم که تو داریش