پارت هجده :

دریا به سرعت انگشت اشاره اش را سمت او گرفت و گفت:
_ شما اول نگران خودت باش. من بلدم از خودم مواظبت کنم.
_ دریا حالیته چی میگی؟
_ آره! ولی انگار تو حالیت نیست.
نفس گرفت. به اکراه نگاهش را از او گرفت و دوباره گفت:
_ من و تو هیچ صنمی باهم نداریم. تو نه برادر منی، نه دوست و نه همکار!
رنگ نگاه رامین تغییر کرد. دریا ادامه داد:
_ پس حواست به خودت باشه. هوشنگ گفته هوامو داشته باشÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️