اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت هجده :
دریا به سرعت انگشت اشاره اش را سمت او گرفت و گفت:
_ شما اول نگران خودت باش. من بلدم از خودم مواظبت کنم.
_ دریا حالیته چی میگی؟
_ آره! ولی انگار تو حالیت نیست.
نفس گرفت. به اکراه نگاهش را از او گرفت و دوباره گفت:
_ من و تو هیچ صنمی باهم نداریم. تو نه برادر منی، نه دوست و نه همکار!
رنگ نگاه رامین تغییر کرد. دریا ادامه داد:
_ پس حواست به خودت باشه. هوشنگ گفته هوامو داشته باشÛ
لطفا صبر کنید...

اسرا
1عالیه