پارت هفده :

یک قطره اشک از گوشه ی چشم صنم چکید‌. نگاهش را از پنجره ی اتاق گرفت و به باریکه ی نور مهتاب، روی پتوی گل برجسته اش داد. سالها از اتفاقات تلخ آن زمان می گذشت و ماه صنم دیگر آن دختر جوان و پر توان گذشته نبود. تکانی به پاهایش داد. با ناله و درد آن را زیر پتو جمع کرد و آخ ضعیفی گفت. دیری نگذشت که نامی، بی سرو صدا از لای در سرک کشید و متوجه ی بیداری او شد. لبخند زد. با اطمینان بیشتر وارد شد و در را پشت Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    انتظاربدترین اتفاق که میتونه باش البته بعدازخیانت

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️