اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت دوم :
هوشنگ اما، بی هوا پس گردنی محکمی به او زد و غافل گیرش کرد.
_ نسناس! دختره ناکار شد. صدبار بهت گفتم وقتی حالت خوب نیست نیا خونه!
هوشیار دست پشت گردنش گذاشت و رو به برادرش غرید:
_ حقش بود. زبون درازی کرد کتک خورد.
هوشنگ چشم ریز کرد. هوشیار حق به جانب ادامه داد:
_ از این به بعد همینه! پرو بازی کنه زبونش کوتاه میکنم.
_ می خوای بکشیش؟
_ لازم شه این کارم میکنم.
فک هوشنگ محکم شد. خیره خیره نگاهش کرد و غرید:
_ نمی خوادِت بدبخت! داری خودتو خار میکنی، حالیته؟
_ غلط کرده. دختره ی پاپتی واسه من دم درآورده! نمی خوااااد؟ هه! مگه دست خودشه که نخواد.
صدای هوشیار بلند بود. هوشنگ اما از موضع قدرت وارد شد و فریاد زد:
_ آره دست خودشه! یادته دفعه ی قبل چطور جلوی محضر قالت گذاشت؟
دست دراز کرد. با انگشت ضربه ای به پیشانی برادرش زد و به تاکید ادامه داد:
_ با گل و شیرینی شدی مضحکه ی مردم! نمی خوادت بفهممم! زیادی پیله کنی میزاره میره. شنیدی؟ میرهه!
_ بیجا کرده. هوشیار نیستم اگه رامش نکنم. کدوم گوری میخواد بره؟ ها؟ اصلا کجا رو داره که بره؟
_ هرجا! فشار بیاری پریده. دفعه ی قبل کجا سه روز گم و گور شد؟ مگه ما فهمیدم؟ الانم میره همون جا!
هوشیار کمی سکوت کرد. چشمان دو برادر به جنگ هم رفته بود. لامصب جای پنجول دختر هم گِز گِز میکرد و روی اعصاب خرابش می رفت. گوشه ی لبش را تو کشید. فکری کرد و سرش را رو به سقف بلند کرد.
_ قبل از اینکه بخواد غلط زیادی کنه کار یه سره کردم.
_ لازمش داریم هوشیار! لجوجش نکن.
لحن هوشنگ کمی ملایم تر بود.
هوشیار با دقت بیشتری نگاهش کرد. هوشنگ در ادامه گفت:
_ بزار واسه بعد! الان کارمون گیره! لج کنه همه چی بهم ریخته!
هوشیار کامل لبش را به دندان گرفت. دمی بعد "اَه " ی گفت و با کف دست ضربه ای به پیشانی خودش زد.
گوشه ی لب هوشنگ انحنای ریزی برداشت. قلق این برادر افسار گسیخته در دست خودش بود. دست روی شانه ی برادرش گذاشت و با سیاست تمام پرسید:
_ خبر جدید چی داری؟
هوشیار ولی همچنان عصبی بود. فکی تکان داد و گفت:
_ هیچی! منتظر تماسشم!
_ مطمئنی نشونیِ درست میده؟ حواستو جمع کن. تله مله تو کار باشه بدجور به خنسی خوردیما.
هوشیار پلک بست. سری تکان داد و گفت:
_ نه بابا خاطر جمعه! همه جوره امتحانش کردم.
_ گفتی قبلا چی کاره بوده؟
_ نگهبان! دست کجی کرده پرتش کردن بیرون!
_ به آدم دست کج میشه اعتماد کرد؟
هوشیار نیشخند معنی داری زد و پرسید:
_ ما چطور بهم اعتماد داریم؟ اونم مثل ما!
_ ما فرق داریم. ناسلامتی برادریم! ولی اون...
میا گفتگوی دو برادر، زمانه وارد شد. بتادین و پنبه به دستش بود و غرغر میکرد. کلام هوشنگ نیمه ی راه متوقف شد و زمانه غرغر کنان سمت خروجی رفت.
_ شدم نوکر بی جیر مواجبِ این خراب شده. اون نمی تونه زبونش نگه داره. اینم سگ میشه میافته به جونش، هی کار من زیاد میکنه.
هوشیار فکی بهم سابید و سکوت کرد. هوشنگ اما هیکل پت و پهن زمانه را از پشت سر دنبال کرد و رو به هوشیار گفت:
_ دلخور نشو! حامله اس! سختشه، یه چیزی میگه.
هوشیار به اکراه هوفی کشید و نیم نگاهی پشت سرش انداخت.
_ توام خودتو گرفتار با این عجوزه! زنگوله پا تابوت میخواستی چی کار؟ حامله نبود، همچین با پشت دست میزدی تو دهنش که نتونه جیک بزنه.
_ مگه من مثل توام؟!
خندید. قدمی به عقب برداشت و در ادامه گفت:
_ کار باید تمیز باشه. واسه خفه کردن آدما هزارتا راه وجود داره که کتک زدن آخریشه!
هوشیار به خباثت برادرش لبخند زد. هوشنگ چرخی زد و گفت:
_ بعدشم! زنگوله پا تابوتم که باشه بچه ی خودمه! یه عمر واسه بچه های مردم جون کندم. دلم می خواد آخر عمری واسه بچه ی خودم غش کنم.
_ غش کن! فقط شیش گوشه ی حواست باشه که اشتباهی غش نکنی.
هوشنگ با صدا خندید. کنار طاقچه ی قدیمی خانه ایستاد و سرش را تکان داد:
_ حواسم هست.
سپس چند برگ روزنامه لوله شده، از پشت قاب آینه برداشت و لبخند زنان سمت برادرش برگشت.
هوشیار منتظر بود. هوشنگ ضربه ای کف دستش زد و نفسش را پر صدا بیرون فرستاد.
_ انتظار به سر رسید.
ابروی هوشیار پرش ریزی کرد. هوشنگ روزنامه را سمت او گرفت و گفت:
_ طرف آگهی کرده. جمع و جور شو باید بریم تو دل کار!
لبهای هوشیار از دو سو کشیده شد. هوشنگ پیروزمندانه برایش آغوش کشید. ثانیه ای بعد برادرش را در بر گرفت و کنار گوشش زمزمه کرد:
_ دریا رو به حال خودش بزار. صورتِ زخمی و دست و پای شکسته به کار هیچ کس نمیاد.
هوشیار میان آغوش او سرش را تکان تکان داد. هوشنگ دستی به پشت برادرش زد و گفت:
_ خوبه! مدارا کن تا این کارم تموم شه. بعد دیگه دریا مال تو! هرجور تونستی مطیعش کن. فقط الانُ کنار بیا!
زمانه، بی حوصله کنار پای دریا زانو زد و گودی کمرش را فشرد.
دریا، از فرصت استفاده کرده و پشتش را به دیوار سیمانی اتاق رسانده بود زمانه آهی کشید رو ترش کرد.
_ هرچی میکشی تقصیر خودته! یه ریزه زبون ندی دیونه نمیشه بیافته به جونت!
لطفا صبر کنید...
علی
0عالیه