پارت دوازده :

و نگاهش با مرد جوان! نامی، یک دستش را زیر بازوی او گرفت و دستش دیگرش را دور کمرش حایل کرد. صنم نگاهش را از او گرفت. فشاری به قپه ی عصایش وارد کرد و دلخور گفت:
_ پوسیدم تو اون اتاق! به شماها واگذار کنم، رنگ آفتاب نمی بینم به خودم‌!
سپس سرش را بالا گرفت و چشم در چشم دختر جوانی درآمد که ساکت و خیره بود. دلخوری از یادش رفت. درد پیری را فراموش کرد و ابرو درهم کشید.
_ این دختر خانم؟
دریا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    حتما دریا ب اون خونه و پیرزن ربط داره ببینیم هوشنگ چ نقشه ی در سر داره

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    پ ربط داره حتمی میخا بعدیه مدت ازاونها باج بگیره ای هوشنگ

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️