اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت پانزده :
نامی، عصبی و کلافه رو گرفت. شهاب سری به تاسف تکان داد و با ژستی خونسرد قدم هایش را سمت خروجی کشید. او رفت و نامی را با خودش تنها گذاشت. دمی بعد، نامی مشتش را کف دستش کوبید و اَه بلندی گفت.
داستان دیگری شروع شده بود. یک اتفاق جدید که بی اجازه، وسط همه ی مشغله هایش سرک کشیده بود و قطعا مسیرش زندگیش را متلاطم میکرد.
نفسش را پر صدا رها کرد. کف دستش را روی سرش کشید و ناغافل به یاد شماره ی هم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
1خاطرات ماه صنم بایدجالب باشن