اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت سوم :
دریا نیشخند زد. زمانه بی تفاوت به او، بتادین را روی پنبه خالی کرد و ادامه داد:
_ روزی نیست که صدای شما دوتا از این خراب شده بیرون نره. هوشنگ ازون طرف داد میزنه زمانهه! منم مثل حمّالا باید بگم بله، چشم آقا!
_ حمّال! چه برازنده تم هست.
دریا، میان درد این جمله را زمزمه کرد و باخودش خندید. زمانه اما در جوابش، نگاه تندی پرت کرد و بی رحمانه پنبه ی آغشته به بتادین را کنار لبش گذاشت. صدای فریاد دریا در لحظه بالا رفت. زمانه نیشخندی زد و به طعنه گفت:
_ میدونم از چی ناراحتی؟ سختته می ببینی جای مادرت گرفتم، با نیش و کنایه تلافی میکنی.
صورت دریا از درد بهم مچاله شده بود. زمانه، بی اهمیت شانه ای تکان داد و گفت:
_ ولی چه میشه کرد؟ من نه! یکی دیگه! خلاصه که هوشنگ بی زن نمی موند. نه؟
دریا که از شدت درد و سوزش، بی کنترل شده بود، عصبی دست او را پس زد و انگشت خودش را روی پنبه گذاشت.
_ لازم نکرده کمک کنی. پاشو برو پی کارت، خودم بلدم چی کار کنم.
زمانه، خیلی خونسرد شانه بالا انداخت. سپس لبخند عمیق تری زد و گفت:
_ هوشیار حق داره. اون تو رو خوب شناخته. افسارتو نکشه جفتک پرونی میکنی.
دریا دهن کجی کرد. زمانه، خنده کنان دست به کمرش گرفت و بلند شد. سپس آهی از سر درد کشید و گفت:
_ زودتر بلندشو! بچه ها شام و نهار میخوان. تو نباشی گرسنه میمونن.
نگاه پر از نفرت دریا، روی تن فربه ی او بالا رفت. زمانه چرخید و گفت:
_ تو فکر رامینم نباش. اون خودش کلی کار داره. تویی که باید بچه ها رو راه بندازی.
_ تو به یه کف دست نون و یه تیکه پنیر میگی شام و نهار؟ گناه دارن طفلیا، یه چیزی بزار جون بگیرن.
زمانه گردنی کج کرد و عقب سرش را نگاه کرد.
_ خونه خاله اس؟ یا هتل چند ستاره؟
دریا همچنان درد داشت و عضلات صورتش منقبض بود. زمانه دست به کمرش شد و آهسته آهسته سمت در رفت.
_ همینی که هست. خیلی دلت میسوزه به بابات بگو بیشتر خرج کنه تا جای پنیر، کباب بدم به خوردشون!
_ ولی اونا فقط یه بچه ان! تو حق نداری بهشون ظلم کنی.
زمانه خندید. بی پروا و با صدای بلند. مقابل در دمپایی به پا کرد و رو به او تاکید کرد:
_ گفتم که! به بابات بگو.
_ اون بابای من نیست.
دریا غرید. زمانه خنده ی بلندی تری کرد و لحظه ای دیگر، در اتاق را به روی او بست. دریا حرص کرد. پنبه را کنار لبش فشار داد و مشتش را به زمین کوبید.
نامی، زیر نور بی جان خورشید، دست به سینه، پشت پنجره ی سرتاسری اتاق ایستاده بود و متفکر، حیاط زپر پایش را با نگاه می پیمود. عصمت، سینی چایش را روی میز گذاشت و آهسته گفت:
_ چاییتون سرد نشه آقا! در ضمن..
نامی نفسی گرفت و نیم نگاهی عقب سرش انداخت. عصمت سر به زیر گفت:
_ وقت کردین یه سر به عمه خانم بزنید.
اخم نامی درهم شد. عصمت مِنُّ مِنی کرد و ادامه داد:
_ دو روزه از اتاقش بیرون نیومده. غذام براش میبرم، دوتا قاشق میخوره بقیه رو پس میزنه.
خط اخمی که بین دو ابروی نامی نشسته بود عمق بیشتری گرفت. کامل سمت عصمت چرخید و قفل دستهایش را از هم باز کرد.
_ دو روزه بیرون نیومده؟ بعد الان داری به من میگی؟
_ ببخشید آقای دکتر! شما شیفت بودین نخواستم نگرانتون کنم.
_ یعنی چی عصمت خانم؟ از شما دیگه بعیده! مگه من نگفتم تو این خونه هر اتفاقی که میافته، هرساعت از روز! من باید در جریان باشم. بعد میگی دو روزه.... هووفففف! کلافه نفس پری پس داد و سرش را رو به سقف گرفت.
عصمت نگاهش را بالا کشید. مستقیم در چشمان او زل زد و با لبخند گفت:
_ پیرو کودتای چند روز پیش، عمه خانم هرگونه ارتباط با شما رو قدغن کردن.
لبخند عصمت نمای بیشتری گرفت. یاد و خاطره ی تهدید عمه صنم آمد و چهره ی نامی ردی از تاسف برداشت. عصمت در ادامه گفت:
_ به نظرم چاییتون خوردید، یه نوک پا برید اتاقشون! خدا رو خوش نمیاد پیر زن اذیت شه!
_ منظورتون چیه؟
لبخند از روی لب عصمت محو نمیشد. بی حرف اضافه سری چرخاند و قصد رفتن کرد. نامی ولی، مات و متحیر کنار پنجره خشکش زد.عصمت حین رفتن گفت:
_ نهار بردم براش سراغتون گرفتن. گفتم دوتا عمل سنگین داشتین حتما خسته این! از من میشنوید برید آقای دکتر!
مقابل در اتاق ایستاد. نگاهی سمت نامی انداخت و با حفظ همان لبخند گفت:
_ حتما امروز حرفای قشنگی برای گفتن دارن. چشم براهشون نزارید.
قفسه ی سینه ی نامی پر و خالی شد. عصمت به تایید پلکی زد و او را با خودش تنها گذاشت.
نامی دست به کمر شد. پلکهایش را روی گذاشت و خسته از کار زیاد، عضلات خسته ی گردنش را ورزش داد. دمی بعد قدم تند کرد. بی اهمیت از کنار سینی چای گذشت و از بالای تخت خوابش، دسته ای روزنامه را چنگ زد و از اتاق خارج شد.
صنم بانو، روی تخت پا دراز کرده بود و با گیره ی روسریش ور می رفت. همان روسری نخی سفید رنگی که چهره اش را مثل ماه شب چهارده نورانی و دلنشین میکرد. نامی ضربه ای به در اتاق زد و وارد شد. چشمان صنم، با اشتیاق زیاد تا ورودی رفت و برگشت.
لطفا صبر کنید...

مهتاب
2قلمش قویه و هی کنجکاوم میکنه ... قشنگه به نظرم