اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت چهارده :
گفت و از کنار هوشنگ گذشت. هوشنگ بلافاصله آستین لباسش را گرفت. دریا برزخی شد. نگاه تند و تیزی سمتش انداخت و به ضرب آستینش را کشید. سپس، انگشتش را بالا برد و به تهدید گفت:
_ یه بار، فقط دلم می خواد یه بار دیگه بهم نزدیک شی...
_ من باباتم دختر!
_ تو هیچیِ من نیستی. هیچیی!
هوشنگ تلاش میکرد جو را آرام نگه دارد. دریا لپ هایش را پر از باد کرد و پس فرستاد. دوباره چرخید. هوشنگ گفت:
_ ببین
لطفا صبر کنید...

النا
0عالی نویسنده جان قلمت مانا