پارت چهارده :

گفت و از کنار هوشنگ گذشت. هوشنگ بلافاصله آستین لباسش را گرفت. دریا برزخی شد. نگاه تند و تیزی سمتش انداخت و به ضرب آستینش را کشید. سپس، انگشتش را بالا برد و به تهدید گفت:
_ یه بار، فقط دلم می خواد یه بار دیگه بهم نزدیک شی...
_ من باباتم دختر!
_ تو هیچیِ من نیستی. هیچیی!
هوشنگ تلاش میکرد جو را آرام نگه دارد. دریا لپ هایش را پر از باد کرد و پس فرستاد. دوباره چرخید‌. هوشنگ گفت:
_ ببین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    عالی نویسنده جان قلمت مانا

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    💞

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️