پارت هفتم :

مهربان بود. دلسوز بود. بعد از مرگ مادرش، برایش هم مادری کرده بود و هم خواهری! و چه بی رحمانه این قوم تک نفره تنهایش گذاشته بود. تصویر جسم بی جان و بی دفاع خواهرش و آن طناب قطور دور گردنش، حالش را خراب کرد. گوشه ی چشمش به اشک نشست. لحظه ای بعد بچه ها بی سر و صدا و به خط شده بیرون آمدند

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ یا ویرایش، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    بین بدبدتربدانتخاب کردولی اگه دخترمیفروختن شایدزندگیش بهتربود

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️