آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت هشتاد و هشتم :
هر دو پسر از ماشین پیاده شدند و سمت انبار پشت عمارت رفتند.قرار بر آن شد که مصطفی در نزدیکی رستوران بماند تا به محض خروج جلال او را زیر نظر بگیرید.امیرسام در انباری را به سمت خود کشید که بردیا دستش را روی در گذاشت و روبه او ایستاد.
_قبل از اینکه بریم داخل میخوام در مورد دلارا یه سوالی بپرسم!میدونم که تو از همه چیز خبر داری!
_چه سوالی؟
بردیا دستی به روی خود کشید.لبهایش را با زبان
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
👌🏻👌🏻👌🏻
۱۲ ماه پیش...
0هر بار که رمانت رو میخونم لذت میبرم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤️ خوش بشینه به نگاهت✨️🥰
۲ سال پیش*.....*
0خودتم دلت به حالش میسوزه😂ولی واقعا مرسی از زحمتات خیلی رمانتو دوست دارم،منم میخوام رمان بنویسم ولی با خودم میگم شاید اگه یک فرد مثلا سی ساله بخونه خوشش نیاد و واقعا انگیزمو برای نوشتم از دست میدم🥺
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
لزوما قرار نیست نوشته ی ما مورد پسند همه قرار بگیره.شروع کن و مطمئن باش طرفدارای سبک خودت رو پیدا می کنی😉❤️و اینکه یادت نره به صدای قلبت گوش کنی.احساسات مهم ترین رکن نوشتنه؛)❤️
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
برات آرزوی موفقیت میکنم دوست عزیزم❤️😍👏🏻
۳ سال پیش*....*
0مرسییی😍😍
۳ سال پیشآزاده دریکوندی
0💚💚💚
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۳ سال پیشثریا
0نیلوفر حالت چطوره؟🤔 همیشه ما رو گیج میکنیا🤣🤣
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم بهترم❤️❤️
۳ سال پیشسیتا
0بردیا یکم عصابش رو آروم کنه یکم فکرش سمت نوید میره
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا😂
۳ سال پیشنیلدا
0اینکه امیرسام گفت بردیا امتیاز این مرحله رو از دست داده خیلی با حال بود🤣. شخصی ناشناس با یک زخم کف دست، ممکنه نوید بوده باشه🤔؟ این پارت هم عالی بود نویسنده ی عزیز.
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی نیلدای عزیز❤️😍❤️
۳ سال پیشFatemeh
0عالییییی❤❤
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت❤️❤️
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0کمی آروم شه حتما به نوید مشکوک میشه