آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت هشتاد و دوم :
دختر ناگزیر سوار ماشین شد.بردیا سپر پژو را سمت جدول شوت کرد و پشت فرمان نشست.دلارا به در چسبیده.از شدت سرما یخ زدهبود اما نمیخواست در مقابل بردیا بروز بدهد .روی صندلی چمباتمه زد و دستهایش را بین هر دو پایش گذاشت تا گرم شود.بردیا با دیدن لبهای کبود دختر و دستهای سرخاش؛درجه بخاری را زیاد کرد.
دلارا زیر چشمی به رگهای متورم و برجسته سرگرد نگاه کرد.بردیا پایش را روی پدال گذا
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به به خداقوت😍 چه تند تند پارتا رو خوندید😍 بردیا واقعا مظلومه🥲🥺
۶ ماه پیشترنم
0این بردیا خیلی احساساتیه اونم دل داره بالاخره الان دلشم خیلی شکست اهنگت محشر بود💚
۱۰ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله بردیا با احساس ترین کاراکتر رمانه👌🏻🥲💔
۱۰ ماه پیشسهیل
0رمان خیلی عالیی هستش دمتون گرم..بخصوص موسیقی و آهنگهایی که میذارید محشرن👏👏👏👏👏👏👏👏
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام.به آخرین گلوله خوش اومدید😍ممنونم بابت نظرِ دلنشینتون✨️امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️
۲ سال پیشZarnaz
0دلارا دیگه داری رو مخی میشی چر نذاشتی بچم بردیا یه بوس از بگیره مگه چی ازت کم میش😡🤦 ♀️عالی بود مرسی نیلوفر جونم 💋❤️
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم😍دلارا همرو خون به جیگر کرده 😂❤️ اما لحظهای که بردیا ازش اجازه گرفت رو به شخصه خیلی دوست داشتم🥲❤️
۲ سال پیشزهرا
0خیلی عالیه
۲ سال پیشمتین ۱۸
0اه بابا خوب میزاشتی بوست میکرد دیگ😒
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نذاشت دیگه🥲😂
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
1خیلی قشنگ بود🥲💚 چرا از بردیا انتظار نمی رفت؟ چون پلیسه دل نداره یعنی؟🥲خیلی هم احساساتیه بردیا😍
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا خیلی احساساتیه😍فقط سر پارتهای بردیاست که من واقعا کنترلی رو احساساتم ندارم😅یه چند باری هم بهش گفتم جمع کن خودتو مررررد😂
۳ سال پیشFati
2جای بردیا بودم طوری ماچش میکردم تا دو سه روز لبش گز گز کنه والا چع معنی میدع ت خماری بمونع
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم به جمع ما خوش اومدی❤️اوه اوه اوه حسابی دااااارک شد🤣دیگه دید دلارا گریه میکنه ترسید
۳ سال پیشآمینا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
فعلا که حسرتش رو دل بردیا موووند🥲 بچه میخواست برای یه لحظه هم شده درداشو فراموش کنه🥲❤️
۳ سال پیشهانیه
1آخییییی🥺 حالا یکم با بردیا راه میومد😕
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
راه نیومد دیگه هانیه جانم🥲❤️
۳ سال پیشحنانه
1من وقتی واس ی متن رمان خیلی هیجان زده بشم ادامه رمانو تو ذهنم میسازم باید بگم الان این رمانو تموم کردم 😂خیلیم حال کردم بهارو امیر کلا تو اتفاقا نبودن 😁
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خداروشکرررر چه عالی که هیجان زده شدی😍فقط چون رمان رو تو ذهنت تموم کردی نذاری بری بگی تموم شد🤣🤣
۳ سال پیشنری
2عالیییی بود خسته نباشی❤️فقط من بودم که منتظر بودم آیا؟😁🤔این پارت خیلی خوب بود وای من عاشق این زوجم اصلا این پارت با روح و روانم بازی کرد😂ولی کاش طولانی تر بود🥺به هرحال مثل همیشه پرقدرت ادامه بده❤️
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
منتظر بودی کارشون به سرانجام برسه؟❤️🤣خیلیا منتظر بودن تهش همه ضدحال خوردن😁
۳ سال پیشنری
0آره واقعا ضد حال بدی بود😂😂
۳ سال پیشنیلدا
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
و اینکه به نکات ظریفی اشاره کردی 😉 امیرسام برسام نیستش.... مرسییی بابت آخر نظرت❤️
۳ سال پیشنیلدا
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام عزیزم اول از همه باید بگم به جمع ما خوش اومدی😍❤️امیدوارم اسم قشنگت رو بیشتر بین نظرات ببینم🌼 ثامر عکس بچگیاشونو نشون داد در واقع نه نوجوونی
۳ سال پیش*......*
0برررررگام ..خیلی احساساتی بودد ایول به بردیا که بازم خودداری کرد 😂 واقعا هم غمگین بود هم قشنگ 🥲
۳ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا ایوللل به بردیا😁❤️ این پسر آقاااااست
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Rez
1اخیییییی بردیا پسرم🥺 این دوتا خیلی مظلومن