لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 145
-
رمان ماه زخمی - پارت 101
دیگه نمیتونستم با رفتارهای زورگویانهی پندار کنار بیام. حس میکردم زیادی ضعف نشون دادم جلوش. از اینجا تا خونهی عزیز نهایت نیم ساعت بود، اما با ترافیک حداقل دو ساعت تو راه بودیم. دستمو سمت ضبط بردم و روشنش کردم. شیوا لبخندی عمیق و واقعی رو لبش بود. با پخش شدن اهنگ و شنیدن متنش قلبم یک لحظه نز...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 102
چرا یه روزی نمیدونستم همین غذا میشه یکی از بزرگترین حسرتهای زندگیم؟ چرا نفهمیدم نبود عزیز میشه اوج حسرتم؟ نمیدونم چی شد! فقط فهمیدم قلبم تیر میکشه و چشمام داره سیاهی میره و دیگه هیچی یادم نیست! چشمامو که باز کردم سفیدی زیاد چشممو زد. چند باری پلک زدم تا اطرافم رو بهتر بتونم ببینم. نگا...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 103
سوار ماشین شدیم و پندار با لبخند گفت: -بریم دربند، یه شام خوشمزه بدیم بهشون به افتخار بلهی شما! ریز خندیدم و گفتم: -نیکی و پرسش؟! پندار راه افتاد به سمت دربند: -مهوا فردا صبح باید بریم آزمایش خون، بعدش من دو سه روز باید برم روستا کار دارم. برگشتم بهش نگاه کردم. اسم روستا که اومد بدنم ب...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 104
استرس عجیبی داشتم، انگار نمیدونستم که باید چیکار کنم! دستپاچه بودم. واقعاً من میتونستم با اون پسر خوب باشم؟ ازش مراقبت کنم؟ در توانم بود که با یه بچهی سندرومی کنار بیام؟ یا نه، صرفاً چون از عذاب وجدان زیاد جوگیر شده بودم رفتم دنبالش؟! این سؤالات داشت روانم رو میخورد. پونه خودش رو بهم نزدیک...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 105
نمیدونستم کار درست چیه؟ باید اول کجا برم؟! برم بهزیستی یا برم اون آدرسی که شیوا بهم داده بود! کمی فکر کردم. من نیاز داشتم با کسی صحبت کنم، خب چه کسی بهتر از دل آسا؟ اول باهاش صحبت کنم بعد میرم به اون آدرس. رفتم سمت بهزیستی. جلوی در ماشینو پارک کردم. پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم. نمیتونستم...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 106
پشتم به نیسان بود. انگار سقف دلم سنگینی میکرد، یه وزن قدیمی که روش اسمش نبود، فقط حسش مونده بود. نگاهم روی در ویلا قفل شده بود. همون لحظه پندار اومد بیرون… همونقدر مرتب، همونقدر ساکت، همونقدر پنهون. یه نفس عمیق کشیدم. ولی بهجای سبک شدن، بیشتر فرو رفتم. چشمم دنبال حرکت دستاش رفت، بعد صورتش...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 107
رستوران نیمهتاریک بود. نور نارنجی چراغا افتاده بود روی میز، قهوهی سردمون، و حرفهایی که نمیخواستن دیگه تو دل بمونن. دلآسا ساکت بود. داشت دنبال واژههایی میگشت که یه اتفاق رو بیصدا روایت کنن. گفتم: «چیزی شده؟ نگاهت فرق داره.» لیوان قهوهاشو گرفت تو دست، چند ثانیه نگاه کرد به کفش، ب...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 108
در خونه که باز شد، هوا بوی زندگی معمولی میداد. بوی غذا، صدای تلویزیون، . ولی امشب… همهچی یهجورِ خفه و دور بود. چیزایی که دیگه بهش تعلق نداشتن. مهوا بدون اینکه به چشمای پونه یا شیوا نگاه کنه، از کنارشون رد شد. انگار نه صدایی بود، نه آدمی. فقط راهرو بود و حولهای که باید از کمد درمیآورد، و ...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 109
نورِ صبح بیدعوت، پاشید روی صورتم. ساعت حدود هفت بود. چشمهام رو باز کردم، اما حالم خوب نبود. هنوز خواب و بیداری، وسط یه دنیا سردی بودم. رفتم سمت شیوا که توی رختخواب هنوز توی عالم خواب و خیال بود. گوشهی پتوش رو کنار زدم و آروم گفتم: – «شیوا… بلند شو، بریم بیرون.» شیوا با چشمای نیمهباز پرسید:...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 110
دو روز گذشته. دو روز از اون «نه» لعنتی، اون رد کردن در سکوت صدای همه، اون ترک طوفانی سالن عقد… و حالا؟ حالا نشستهم روبهروی پنجرهای که ازش هیچ چیزی معلوم نیست جز یه تکه آسمون خاکستری. دلآسا برام چای ریخت و گفت: – «فکر نکن تموم شد، دلآسا. این تازه شروعشه.» لبخند زدم. نه از خوشی، نه حتی از...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 111
با کنجکاوی بهش گفتم: «چی شد؟ اون پسره معتادتون کرد؟» هنوز لبخند نزد و نخواست جواب بده، که چند تا پسر با ظاهری ژولیده و مشخص بود که اونا هم معتادن، نزدیکمون شدن. با لبخندی پر از تمسخر و نگاههای چندش وا ر به ما خیره شدن. خانم بیدرنگ برگشت به سمتشون، صدایش تند و پر از خشم بود: «گمشید! ببینم ...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 112
بر خلاف خواسته قلبیم، به کوهیار گفتم که نمیخوام راجع به این موضوع صحبت کنم. باهاش قرار گذاشتم داخل دفترش تا تکلیف کارم رو مشخص کنم. حقیقت اینه که در اون لحظه، نمیخواستم احساساتم رو بیشتر از این به اشتراک بذارم، ولی از طرفی در دلم یه دنیای پر از سوال و شک داشتم. همونطور که داشتم تماس رو قطع میک...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 113
پندار کمی با ناراحتی نگاهم کرد و آرام گفت: «پس ما چی مهوا؟» لبخندی تلخ زدم و گفتم: «ما؟ کدوم ما؟ پندار، هرگز نتونستیم ما بشیم. من خواستم، تو نخواستی. یه چیزی بود، اما با نامردی و دروغهات تموم شد. پس لطفاً کنار بکش از زندگیم. نگاهم رو ازش گرفتم و ادامه دادم: «راستی، مرد باش و جلوی دوست داشتن...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 114
پندار با یه نگاه پر از ناامیدی نگاهم کرد و گفت: «بد جا خراب کردی مهوا، بد جا…» خندیدم، اما خندهم تلخ بود، پر از حرص و بغض. نمیدونستم چی باید بگم، فقط نزدیکش شدم و جیغ کشیدم: «ببخش پندار… ببخش…» ببخش که تا پای سنگسار رفتی، ببخش که چاقو خوردی، ببخش که عزیزت سکته کرد و رفت، ببخش که قاتلشو پ...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 115
با اخم به حرفای دلآسا گوش دادم و فقط یه کلمه گفتم: «دیوانه…» اون قطعا دیوانه بود. صدای زنگ در که اومد، همه با تعجب به هم نگاه کردیم. دلی با ترس گفت: «یعنی پیدامون کردن؟» شیوا که دید ما بلند نمیشیم، سمت آیفون رفت و برداشتش. بعد گفت: «باشه.» و در رو باز کرد. شوکه شدم و گفتم: «چرا باز کردی...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 116
با اخم بهش زل زدم و گفتم: «دست از سرم برمیداری؟ تا کی میخوای مسخره بازی دربیاری، پندار؟» اخماش درهم شد و جواب داد: «فکر میکنی اگر برگردی روستا، همه با آغوش باز منتظرتن؟ نه، سایه تو با تیر میزنن، اما کسی جرات نمیکنه به زن خان روستا حتی نگاه چپ بندازه.» اخم کرد و حرفش برای منی که توی اون روست...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 117
کوهیار و پونه با وسایلی که دلی میخواست برگشتن اما چندتا چیز پیدا نکرده بودن همهمون تو یه فضای سنگین و غمگین بودیم، هرکسی تو دنیای خودش غرق بود. من بیشتر از همه ذهنم تو آیندهای بود که معلوم نبود چی قراره بشه، تو اون روستا و پندار و دلآسا…. یه ساعت بود هیچکس حرف نمیزد، فقط صدای باز و بسته شدن...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 118
پندار رفت سمت اون خونهی بزرگ، درِ رو باز کرد و بعد چند دقیقه همراه یه آقای جوان برگشت. دیاکو رو از ماشین پیاده کردن و باهم بردنش داخل. همون لحظه یه خانم پیر با عصا از در بیرون اومد، چشماش پر از غرور بود و با صدایی بلند و تیز فریاد زد: – «عروس خانم منتظر گوسفندید؟!» خشکم زد. چشمام ناخودآگاه در...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 119
بلند شد. فاصلهمون ناگهان از بین رفت. روبهروم ایستاد، اونقدر نزدیک که بوی عطر خفیفش به مشامم خورد. صداش آرومتر شد، اما توی کلماتش یه نوع خواهش و التماس پنهون بود: – «کمکم کن… این روستا رو درست کنم. این مردم هنوز تو چهل قرن پیش زندگی میکنن. نگاههاشون، قضاوتهاشون… همهچی. باید تغییر کنه. اما...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 120
با حس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم. بدنم رو تکون دادم، مثل کسی که بعد از سالها چشم باز کرده باشه. گلوم خشک بود و سنگینی خواب هنوز توی تنم میلرزید. دست دراز کردم سمت گوشی، نور صفحه یکدفعه چشمهامو زد. با ناباوری زمزمه کردم: «خدای من… شش ساعته خوابیدم!» با هول از تخت بلند شدم، ولی هنوز قدمی بر...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
