پارت صد و سوم :

سوار ماشین شدیم و پندار با لبخند گفت:
-بریم دربند، یه شام خوشمزه بدیم بهشون به افتخار بله‌ی شما!
ریز خندیدم و گفتم:
-نیکی و پرسش؟!
پندار راه افتاد به سمت دربند:
-مهوا فردا صبح باید بریم آزمایش خون، بعدش من دو سه روز باید برم روستا کار دارم.
برگشتم بهش نگاه کردم. اسم روستا که اومد بدنم به صورت هیستیریک شروع به لرزیدن کرد، اما سعی کردم واکنش بدی نشون ندم. سرم‌و به نشوÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • طنین

    0

    ممنون از پارت

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    1

    امیدوارم بدون اتفاق زندگیتون شروع بشه..ولی چه کنم هر موقع هرجا آرومه..آرامش قبل از طوفانه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️