ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و شانزده :
با اخم بهش زل زدم و گفتم: «دست از سرم برمیداری؟ تا کی میخوای مسخره بازی دربیاری، پندار؟»
اخماش درهم شد و جواب داد: «فکر میکنی اگر برگردی روستا، همه با آغوش باز منتظرتن؟ نه، سایه تو با تیر میزنن، اما کسی جرات نمیکنه به زن خان روستا حتی نگاه چپ بندازه.»
اخم کرد و حرفش برای منی که توی اون روستا خوب درد و ناتوانی رو چشیده بودم، مثل حقیقتی تلخ نشست. میفهمیدم که حرفش حقه.
رفت Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
عسل
0مهوا جان زیادی تو هر کاری عجله میکنی اول فکر کن بعد راه درست و انتخاب کن
۸ ماه پیشالناز
0وای بازم اون روستای نفرین شدهههه😣😣😣😣
۸ ماه پیشa
0من اگر جای مهوا بودم هرگز خطای پندار رو نمی بخشیدم حتی حسمم به طور کامل نسبت بهش نابود می شد
۹ ماه پیشافسون
0همیشه اونچه میبینی همه واقیت نیست صبر داشته باش اما با اقتدار قدم بردار نه ترس
۹ ماه پیشمرضیه بهترک
0به دنبال عشق برو 😉
۹ ماه پیشیاسمن
0فکر کردن به تصمیمات خیلی توی آینده تاثیر داره🫠
۹ ماه پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
دقیقا👌
۹ ماه پیشای ناز
0سرگرم کنندس👍🏻
۱۰ ماه پیشم
2به نظرم مهوا همیشه تصمیماش عجولانست،در مورد پندارم اشتباه کرد،باید میذاشت توضیح بده بجای اون آبروریزی سر عقد🙏
۱ سال پیشآمنه
3امیدوارم خبرها واتفاقات خوبی براشون بیفته پارت عالی خوش بدرخشی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میتی
0بهش اعتماد نکن