ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و هفده :
کوهیار و پونه با وسایلی که دلی میخواست برگشتن اما چندتا چیز پیدا نکرده بودن
همهمون تو یه فضای سنگین و غمگین بودیم، هرکسی تو دنیای خودش غرق بود. من بیشتر از همه ذهنم تو آیندهای بود که معلوم نبود چی قراره بشه، تو اون روستا و پندار و دلآسا….
یه ساعت بود هیچکس حرف نمیزد، فقط صدای باز و بسته شدن در بود که دلآسا با هر بار باز کردنش، انگار داشت یه بغض پنهان رو تو سکوت فضا رها میک
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
مریم
1روژان خوبی!! بیخیال پارت،نگرانتیم خوبی دختر? حداقل ی خبر بده که حالت خوبه!
۱ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
خوبم خوشگلم❤️یه تایمی درگیر مریضی پسرم و خودم بودم الان خوبم☺️
۱ سال پیشدلی
1چرا پارت جدید نداریم?!
۱ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
پسرم مریض بود عزیزم❤️
۱ سال پیشآتوسا
0روژان جونم حالت خوبه!!!!!!!!!!!!!!!! داریم نگرانت میشیم
۱ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
خوبم خوشگلم❤️یه تایمی درگیر مریضی پسرم و خودم بودم الان خوبم☺️
۱ سال پیشفخری
0نویسنده جان ی خبر ازسلامتیت بده لطفا دارم نگران میشم ❤❤
۱ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
خوبم خوشگلم❤️یه تایمی درگیر مریضی پسرم و خودم بودم الان خوبم☺️
۱ سال پیشدرسا
1پارت جدیدددددد و زیاددد
۱ سال پیشفاطی
0یعنی چه اتفاقی قرار بیفته ..امیدوارم دلیل پندار قانع کننده باشه
۱ سال پیشم
0یه بارم شده عجول نباش یکم صبر کن ببین چی میشه
۱ سال پیشراز
0این ماجرا سر دراز دارد
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

الناز
0من جای مهوا بودم میگفتم پندار ترو خدا یه بارم که شده مثه یه خان واقعی رفتار کن همونقدر محکم جدی و مثه یه کوه مثه یه مررررردددد