لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان ماه زخمی - پارت 61
روبهروی کوهیار نشستم و راجع به امیرعلی و کل اتفاقات اون روز صحبت کردیم. درآخر قرار شد از فردا بریم تا من وکالت بدم بهش و شروع کنه کارای پرونده و شکایت رو انجام بده. سوگل و پندار هم پیش ما نشستن. سوگل با سوالی که پرسید فکرمو عجیب درگیر کرد: -مهوا به نظرت عجیب نیست یه پسر جوون تو این سن چطوری ت...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 62
به اطوار سوگل ریز خندیدم. قرار شد من و پندار بریم دنبال پونه، سوگل و کوهیارم باهم بیان. بعد یه جایی تو جاده ببینیم همو. از سوگل تشکر کردم و بعداز خداحافظی، همراه پندار رفتیم و سوار ماشین شدیم. نتونستم بیشتر از این منتظر بمونم و همین که پندار حرکت کرد گفتم: -پندار، شیوا چرا این طوری شده؟ چرا اون...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 63
اما تو مغزم هزاران معادلهی حل نشده بود. با ایستادن ماشین کوهیار، پندارم وایساد. چشمم که به سد بزرگ منجیل خورد، ناخواسته لبخند زدم. چقدر اون روزا زود گذشت! هرهفته همینجا یه ژست تکراری میگرفتیم و سهتایی عکس میگرفتیم. تا برم و بیام عزیز هزار بار زنگ میزد و ایةالکرسی میخوند تا برگردم. آخرش هم...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 64
شیوا لبخندی زد و گفت: -خودم همچین رو سرتون قند بسابم. ناخودآگاه برگشتم شیوا رو نگاه کردم. یه طور خاصی حرف زده بود انگار... پندار سریع گفت: -اه! مهوا چیکار میکنی؟ برگرد جاده رو ببین بابا، اه. خندیدم و گفتم: -نترس. نهایت باهم میمیرم، شیوا اون دنیا قند میسابه رو سرمون. پندار خندید و زیر لب...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 65
رسیدیم به رستوران مورد علاقهی میترا. جالب بود برام! میترا همیشه با داد و بیداد به شاهرخ میگفت: -کی گفته تو عاشق منی؟ تو فقط عادت کردی، همین. اما مگه همین که همیشه شاهرخ میبردمون رستوران مورد علاقهی میترا، غذای مورد علاقهی میترا رو سفارش میداد، همهی تلاشش رو میکرد تا همه چی باب دل میترا...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 66
رسیدم به ساحل. روی شنها نشستم و به طلوع خورشید چشم دوختم. ماه و خورشید هم زمان تو آسمون بودن. ماه در حال غروب و خورشید در حال طلوع بود. با گوشیم یه آهنگ پلی کردم و تو حال خودم بودم که با نشستن کسی پیشم با ترس هین بلندی کشیدم و از جا پریدم. با دیدن میترا با تعجب گفتم: -مامان ترسیدم! اخم وحشتناک...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 67
طولی نکشید که شیوا و سوگل هم همصدا با پونه اسمم رو صدا میزدن. وقتی نفسم گرفت ایستادم. دستام رو به زانوهام گرفتم و نگاهی به جمع کردم. کوهیار هنوز داشت سیگار میکشید و بقیه داشتن با لبخند برام دست میزدن. پندار نفس زنان دستش رو روی شونهم گذاشت و پرسید: -خوبی؟ درحالیکه سعی میکردم هوای بیش...
بروزرسانی در : ۷۵۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 68
به افکار خودم خندیدم. انگار جدیدا چراهای زندگیم خیلی زیاد شده بود! بعداز کلی ترافیک رسیدیم به شهرداری رشت. یه جای مناسب ماشین رو پارک کردیم و راه افتادیم به سمت میدون شهرداری. چهار خیابان اصلی که میخورد به شهرداری رو سنگفرش کرده بودن. کلی غذا فروشی سیار و مغازه بود. به نظرم زندگی توی رشت واقعا...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 69
با تمام وجودم بغلش کردم و گفتم: -عزیز میشه دیگه زود به زود مسافرت نری و بمونی اینجا؟ لطفا! من دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنمآ. خندید و بوسهای رو گونهم زد و گفت: -ماهِ دیگه با کاروان دارم میرم مشهد. یهکم عقب رفتم و دست به کمر و با عصبانیت گفتم: -میشه بگی الآن از کجا اومدی؟! خندید و بر...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 70
بعداز تموم شدن غذا میترا به عزیز گفت: -برو بشین، خودم جمع میکنم. منم که ناراحت بودم بدون هیچ حرفی بلند شدم برم اتاقم که صدای جدی میترا مجبورم کرد وایسم: -شما هم از اون غذا خوردی؛ پس لطف کن اول تشکر کن از عزیز، بعد تو جمع کردن کمک کن. بچه کوچیک نیستی که لازم بشه اینا رو من بهت بگم. برگشتم...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 71
لبخند زدم و خیلی آروم گفتم: -باشه، پس من فاکتورارو میبرم. باشهای گفت و تا خود مرکز خرید یکبند حرف زد. فکر کنم بعداز پیاده کردن ما راننده حتما باید یه قرص سر درد میخورد. به مرکز خرید روبهروم نگاه کردم. خیلی بزرگ بود. سوگل پول تاکسی رو حساب کرد و با هم رفتیم داخل. سوگل با خوشحالی هی دست...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 72
اما هوایی برای تنفس نبود. انگار بین خلأ گذشته و حال گیر افتاده بودم. خودم رو مقصر میدونستم. من سالها بود نتونسته بودم خودمو ببخشم. شاید اگر من اون روزا… با ضربهای که رو صورتم فرود اومد و دردی که تا استخون صورتم حس کردم انگار به خودم اومدم و نفس بلندی کشیدم. به چشمای ترسیدهی پندار خیره شدم....
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 73
بالأخره رسیدیم تهران. آخرین نقطهای که مسیرمون از هم جدا میشد نگهداشتیم تا با همدیگه خداحافظی کنیم. همه از ماشینامون پیاده شدیم. رو به کوهیار گفتم: -خب دیگه شبتون به خیر. کوهیار ابرویی بالا انداخت و پرسید: -مگه با ما نمیایی؟ پندار با یه لحن حق به جانب به جای من گفت: -چرا باید با شما بیا...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 74
#پارت_هفتاد_چهار رسیدیم خونهی سوگل. من و سوگل تو هال و کوهیارم رفت تو اتاق خوابید. لباسامو عوض کردم و بعداز شستن صورتم رفتم دراز کشیدم رو تشک. همین که گوشی رو برداشتم تا آلارمش رو تنظیم کنم اسم پندار روی گوشی درخشید. پیامش رو باز کردم و با خوندن متنش قلبم یه طوری شد. نوشته بود: -میشه از ای...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 75
مانتوم رو تنم کردم و شالم رو جلوی آینه مرتب کردم. از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین کوهیار شدیم. از درد مچ دستم اخمام اصلا باز نمیشد، اما ترجیح دادم حرفی نزنم تا بریم و کار آ هرچه زودتر انجام بشه. اول رفتیم محضر و من وکالت دادم به کوهیار. از محضر که اومدیم بیرون کوهیار گفت: -بریم یه جا یه چیز...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 76
پندار خم شد و جلوی اون همه جمعیت در مقابل چشمای بهت زدهم دستمو آروم بوسید. ناخواسته چشمام پر از اشک شد. خیلی وقت بود بعداز شاهرخ هیچکس اینطوری باهام برخورد نکرده بود. انگار که یه چیز گرانبهای شکستیام. کوهیار سمتمون اومد و گفت: -پاشو مهوا، نوبت توئه. فقط اگر طلایی چیزی داری در بیار. گوشواره...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 77
کوهیار و پندار همزمان باهم صحبت کردن و هردو دوچیز متفاوت گفتن که با شنیدنش چشمام از تعجب مطمئنم دیگه از این بزرگتر نمیشد. کوهیار- جا بندازیم. پندار- آتل ببندیم. دکتر لبخندی زد و گفت: -برادرات خیلی دوستت دارن آ! بعد رو به پندار و کوهیار گفت: -اما فکر کنم خودش باید انتخاب کنه، نه شما آقای...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 78
پندار جلوی در خونه نگه داشت و بهم گفت: -برو بالا مهوا جان. من برم تا جایی کار دارم، برمیگردم زود. لبخندی زدم و با این که خیلی کنجکاو بودم که بدونم کجا میره؟ اما به «باشه» گفتنی اکتفا کردم و پیاده شدم. زنگ واحد رو زدم و رفتم داخل. پونه رو مثل همیشه خندون دیدم، اما دقیقا خندش تا وقتی رو صورت...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 79
رفتم تو حال و نشستم رو مبل. فکرم خیلی درگیر بود؛ درگیر فرار امیرعلی، رفتارای دوگانهی شیوا، حتی رفتارای دوگانهی پندار! انگار داشت چیزی رو پنهون میکرد، اما چی؟ چی باعث شده پندار بخواد با شیوا بره بیرون حتی به من نگه؟! نکنه کوتاهی از خودم بود که از پندار سوال و جواب نمیخوام؟ باید از این به بعد ی...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 80
متعجب شدم! هنوزم بودن کسایی که زن دوم میگرفتن و زن اول زندگی میکرد هنوز باهاشون؟ تا سوگل اومد دوباره سوال بپرسه سریع گفتم: -سوگلاون ترشی رو بده به من. تا بهم نگاه کرد بهش اخم کردم و سر تکون دادم. خودش فهمید که نباید دیگه سوال بپرسه. خوب درک میکردم چقدر حس بدیه یادآوری گذشتهای که اصلا دوست...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
