پارت صد و دوم :

چرا یه روزی نمی‌دونستم همین غذا می‌شه یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگیم؟ چرا نفهمیدم نبود عزیز می‌شه اوج حسرتم؟
نمی‌دونم چی شد! فقط فهمیدم قلبم تیر می‌کشه و چشمام داره سیاهی می‌ره و دیگه هیچی یادم نیست!
چشمام‌و که باز کردم سفیدی زیاد چشمم‌و زد. چند باری پلک زدم تا اطرافم رو بهتر بتونم ببینم. نگاهی به اطرافم کردم و خواستم دستم‌و تکون بدم که تیر کشید.
صدای سوگل اومد:
-Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    ممنون از اینکه بازم که دم عید و مشغله هاتون زیاد ولی مارو فراموش نمیکنین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️