لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان ماه زخمی - پارت 121
با پندار راه افتادم سمت اتاق. همین که در بسته شد، ایستادم. برگشتم سمتش و گفتم: یا همین الان همهچیز رو میگی و تمومش میکنی، پندار… یا من برمیگردم. خستهام… خسته از نفهمیده موندن، از معلق بودن. میفهمی؟ نگاهم کرد. تو چشمهاش شک بود، تردید بود، ترس بود… و چیزهایی که حتی اسم نداشتن. نشست رو...
بروزرسانی در : ۲۹۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 122
از این همه تلاشی که کردم برای چیزی که از همون اول غلط بود.از شیوا؛ که بیگناه نبود…و از عزیز و مامانِ شیوا که قربانیِ خیانتی شدن که مالِ اونا نبود. از خودم گفتم…از پندار… .دلآسا ساکت موند. هیچ نگفت. فقط گوش داد؛جوری که انگار هر کلمهم رو با دلش نگه میداره.وقتی حرفهام تموم شد، لبخندِ آ...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 123
به پندار نگاه کردم و با لبخند گفتم: عزیزم… بعدِ صبحانه باید با هم صحبت کنیم. آروم گفت: باشه. انگار هنوز توی شوکِ این تغییرِ من مونده بود. صبحانه توی سکوت خورده شد. دلآسا زودتر از همه بلند شد؛ رفت تا دارو و صبحانهی دیاکو رو بده. من و پندار رفتیم توی اتاق. سکوت… و نگاهش که ولکن نبود. نمیدونس...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 124
پندار از اتاق بیرون رفت. لباسهام رو عوض کردم تا برم به دلآسا برای رفتن به خونهی جدید کمک کنم. امیدوار بودم همهچی خوب پیش بره. بیرون که رفتم، دیدم بردیا جلوی اتاق دلآسا ایستاده. یه نگاه کوتاه بهم انداخت، بعد سرش رو انداخت پایین و آروم خواست از کنارم رد بشه. اما ایستاد و بدون اینکه سرشو بالا ...
بروزرسانی در : ۲۶۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 125
دلآسا و دیاکو تو خونهای نزدیکِ خونهی پدری پندار مستقر شدن. قرار شد من هر روز بهشون سر بزنم. موقع رفتن، دلآسا دستمو گرفت. دستش گرم بود. گفت: «میدونم این روستا یادآور چیزای خوبی برات نیست… میدونم سخته. اما مطمئنم آخرِ همهی اینا، برای تو و پندار یه چیز قشنگ هست.» یه لحظه دلم فشرده شد. نمیخوا...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 126
وارد خونه شدیم. از بیرون هم که خونه وحشتناک بود، ولی داخلش از اون هم بدتر بود. به چرخ خیاطی گوشهی اتاق نگاه کردم؛ زنگزده، قدیمی، انگار هر لحظه ممکن بود از هم بپاشه. فرشها پاره و چرک، تخت شکسته، دیوارها ترک خورده… هر چی نگاه میکردم، قلبم بیشتر درد میگرفت. پندار داشت برای خانمی که بعد فهمیدم ...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 127
تو سالن وایسادم تا بتونم حرفهای پندار رو گوش بدم. پندار با خشم به بردیا گفت: «داری از حدت رد میشی… شما هم یادت نره، مادر من نیستی! اگه بهتون احترام میذارم، به خاطر تربیت مادرمه. دفعهی بعد جایگاه همسر من، خانخانم این روستا، رو زیر سوال ببرید، باهاتون مثل واقعیت درونیتون — معشوقهی خان قبلی ب...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 128
رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون. موهامو با حوصلهی نصفهنیمه خشک کردم، از توی چمدون یه قرص خواب پیدا کردم، انداختم بالا. همونطور که بدنم هنوز گرمِ آب بود، دراز کشیدم. چشمام سنگین شد… و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد. با یه بدندرد عجیب و کوبنده بیدار شدم؛ از اون دردایی که انگار خواب، مهربون نبوده، فقط خ...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 129
پندار، این مردم تا وقتی سقف درست و حسابی بالای سرشون نداشته باشن… چه فایدهای داره براشون مدرسه بسازیم؟ دستمو روی میز گذاشتم و ادامه دادم: به نظر من اول چادر بگیریم… چند تا خانواده رو موقت ببریم اونجا… خونههاشون رو بسازیم… بعد که سر و سامون گرفتن، خانوادههای بیشتر، خونههای بیشتر… کنارش مدرسه، ...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 130
دستم بدجور درد میکرد… اونقدر که هر قدمی که برمیداشتم انگار تیر میکشید تا ته جونم. ولی بازم راه افتادم سمت خونهی دلآسا. رسیدم جلوی در. نفسهام نامنظم بود. دستم میلرزید وقتی زنگ زدم. از پشت در صدای دلآسا اومد: «کیه؟» صدام جون نداشت… آروم گفتم: «منم…» در که باز شد، نور افتاد رو صورتم. چشمها...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 131
… اما یه چیزی، خیلی کم، لرزید. نگاهش از چشمهای من سر خورد روی دست باندپیچیشدهم. فکش هنوز قفل بود، اما اون آتیشی که تو نگاهش میسوخت، انگار لحظهای مردد شد. آروم دستمو از توی دستش بیرون کشیدم. گفتم: «پندار…» صدام خسته بود. خستهتر از چیزی که خودم فکر میکردم. «اگه قرار بود با تنبیه آدمها عوض ب...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 132
پندار بیرون رفت، من موندم و دلآسا. پفی کشیدم و گفتم: ـ واقعاً نمیدونم دلی، همهچی پیچیده شده. حس میکنم تو یه باتلاق گیر افتادم و هرچی بیشتر دستوپا میزنم، بیشتر میرم پایین. دلآسا لبخند کمرنگی زد و گفت: ـ شاید زیادی داری دستوپا میزنی. بعضی وقتا باید یه کم آروم بگیری و بذاری زمان کار خودشو ب...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 133
به سوگل زنگ زدم. با اولین بوق تماس رو برداشت. صدایش گرفته و بیحال بود. ـ سلام مهوا، خوبی؟ اخم کوچیکی کردم و گفتم: ـ سلام، تو خوبی؟ چرا صدات گرفته؟ آهی کشید. ـ هیچی… مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: ـ کاری داشتی؟ لحنش میگفت «هیچی» که میگه، یعنی خیلی چیزها هست که نمیخواد بگه. گوشیمو محکمتر گرفتم و ...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 134
از خواب بیدار شدم، دوش گرفتم و بعد برای پرو لباس عروس راهی شدم. هوا خنک بود، ولی انقدر ذهنم درگیر اتفاقات این چند روز بود که اصلاً حواسم بهش نبود. لباس رو که پوشیدم، چند لحظه جلوی آینه ایستادم. راستش اصلاً شبیه لباس عروس موردعلاقهام نبود. نه مدلش اون چیزی بود که همیشه توی ذهنم داشتم، نه وقتی پوش...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 135
بیحرف وارد عمارت شدم و مستقیم به سمت اتاقم رفتم. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای مردی از پشت سرم باعث شد قدمهایم متوقف شود. ـ خانم جوان… برگشتم. آیهان چند قدم آنطرفتر ایستاده بود. همان نگاه نافذ و آرامش روی صورتم نشست. لبخند محوی زد و گفت: ـ اجازه میدید خودم رو معرفی کنم؟ آیهان هستم...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 136
پندار با خشم فریاد زد: ـ برو تو اتاقت، مهوا! لبخند ایهان آرامآرام روی لبش کش آمد؛ لبخندی که بیشتر به تهدید میمانست. ـ چرا؟ از من میترسی… یا از اینکه اون با میل خودش همراهم بیاد؟ پندار یکقدم به سمتش برداشت، اما بردیا خودش را میانشان انداخت و محکم گفت: ـ نکن، پندار. دقیقاً داره تحریکت میکنه. ...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 137
چند ساعت بعد، پندار و بردیا به خانه برگشتند. خستگی از چهره هر دو پیدا بود؛ لباسهایشان خاکی شده بود و رد آفتاب روی صورتشان نشسته بود. پندار همانطور که لیوان آب را یکنفس سر میکشید، نگاهی به من انداخت و با خندهای خسته گفت: ـ مهوا… واقعاً برای شروع، خیلی وسیله خریدی. لبخند کمرنگی زدم و جرعهای ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 138
همینطور به حرفهای بردیا گوش میدادم. هر کلمهای که از دهانش بیرون میآمد، مثل سنگی بود که وسط ذهن آشفتهام پرتاب میشد و موج تازهای از سؤال را به جانم میانداخت. انگار هیچچیز سر جای خودش نبود. با آخرین حرفش، چشمهایم از شدت ناباوری گرد شد. اما من بعد از ازدواج شیوا، هیچ کاری بهش نداشتم. حتی ن...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 139
پوزخندی زد؛ پوزخندی که بیشتر از هر چیزی بوی پیروزی میداد. ـ پندار؟ تا اون بفهمه تویی، دیگه وجود نداره. اونم میره برای انتقام. از ایهان هم ایهان از بین میره، هم پندار. منم میشم خانِ روستا، شیوا هم خانخانم. به همین راحتی. چند لحظه خیره نگاهم کرد، انگار میخواست تکتک کلماتش را در ذهنم فرو کند....
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 140
شیوا آرامآرام به سمتم میآمد. قدمهایش کوتاه و محتاط بود؛ انگار میترسید با کوچکترین حرکت، دوباره بردیا را تحریک کند. من دیگر توان نگه داشتن چشمهایم را نداشتم. پلکهایم سنگین شده بودند و تصویر روبهرویم هر لحظه بیشتر در تاریکی فرو میرفت. فقط صدای نفسهای شیوا را میشنیدم. ـ چیزی نیست… من اینج...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
