لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان ماه زخمی - پارت 1
کلافه به حکم توی دستم نگاه کردم و برای بار صدم تکرار کردم: -اعدام! تا شاید بتونم این حکم ناعادلانه رو هضم کنم. من نتونستم؛ شکست خوردم، اما آخه اون فقط ۱۷سالشه! تندتند راه میرفتم و دنبال یه راه حل بودم، اما هیچ. من کل این شش ماه، تمام تلاشمو کرده بودم براش، اما نشد. آخرین راه، رضایته. شیوا ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 2
-باید بزاری عزیز. نمیتونم نرم. من باید برم. شیوا فقط هفده سالشه. اون فقط داشت از خودش دفاع میکرد، اما من نتونستم ثابت کنم. من وکیل خوبی نبودم براش. باید برم برای رضایت. عزیز کلافه سرشو تکون داد و رفت توی خونه. میدونستم نیاز به تنهایی داره، درست مثل من. رفتم تو اتاق و با همون لباسا رو تخت د...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 3
آدرس روستا رو توی ویز زدم. سه ساعت راه داشتم تا اونجا. آهنگی گذاشتم و راه افتادم. ناخودآگاه به این شش ماه فکر کردم. تو دفترم نشسته بودم و داشتم پروندهی شاکی جدیدمو نگاه میکردم که با صدای جیغ زنی که پشت هم تکرار میکرد: -میخوان سنگارش کنن! میخوان سنگ سارش کنن! تو رو خدا کمک کنید! از اتاق ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 4
هنوز نه من از ماشین پیاده شده بودم، نه اون رانندهی ماشین جلویی، ولی معلوم بود مقصر منم. آخه الآن وقت فکر کردن بود؟! با صدای بوق ماشینهای عقبی پیاده شدم و نگاهی انداختم بهشون. همزمان در ماشین جلویی باز شد و آقایی پیاده شد. با نگاه اول فقط چشماشو دیدم. چشمای آبیش که دقیقا شبیه رنگ چشمای هاسکی ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 5
صدای پسر بچهای میومد که میگفت: -کیه؟ صدامو صاف کردم و گفتم: -میشه تشریف بیارید جلوی در لطفا؟! در باز شد و پسر بچهای جلوی در ظاهر شد که با اخم سر تا پامو نگاه میکرد. گویا اخم کردن تو این روستا رسمه بین مردا و پسرا. -شما؟ -میشه به بزرگترتون بگید بیان لطفا؟ مامانتون. -چیکارش داری؟ د...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 6
تلفنو قطع کردم و با استرس به خانم سلطانی زل زده بودم که همش راه میرفت و زیر لب چیزی تکرار میکرد. برگشتم به پسر بچهای که در رو برام باز کرده بود نگاه کردم. چشماش اشکی بود. عجیب بود برام! هم خشم داشت داخل چشماش، هم ترس، هم دلسوزی. بلند شدم و گفتم: -خانم سلطانی من نه میتونم برم الآن، نه می...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 7
موهامو کشیدن از خونه بردن بیرون. همینطوری که رو زمین میکشیدنم حس میکردم پوست صورتم و تمام بدنم درد میکنه و زخمه. خونههای ویلایی و کاهگلی روبهروم رو میدیدم که زن و بچه و مرد و زن داشتن منو نگاه میکردن. بعضیها با ترحم، بعضیها با بغض... بعضیها با اشک، بعضیها با بیرحمی تمام و با ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 8
با چشمای ترسیده به تمام کسایی که بهم زل زده بودن نگاه کردم. صدای ضربان قلبم به حدی بالا رفته بود که انگار کنار گوشم داشت میتپید. نمیدونم یه دفعه اینهمه جرأتو از کجا آوردم که بیپروا داد زدم و به خانمایی که داشتن نگاهم میکردن گفتم: -اصلا از حق و حقوقتون خبر دارید؟ اصلا میدونید زن یعنی چی؟...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 9
آخر جملهش رو داشتم برای خودم هجی میکردم تا بفهمم یعنی چی؟ که با جیغ مونس خانم به خودم اومدم و دیدم مادرشوهر شیوا سنگی به طرفم پرت کرده و مستقیم خورده به کنار چشم مونس خانم که جلوی من بود. جیغ زدم. کاشکی به من میخورد، اما به اون نمیخورد. پشت سر هم سنگ میزدن. بزرگ و کوچیک اما همهش داشت به ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 10
اگر مثل روزای دیگه بود باید کلی باهاش بحث میکردم و بهش یاد میدادم که به تمام خانما با هر چهره و اندامی باید احترام بزاره، اما الآن نه حوصلهش رو داشتم، نه توانایی جنگ کردن باهاش. خیلی خسته بودم. اگر اون قولم به شیوا و مهر مونس خانم که تو دلم نشسته بود، نبود؛ همین الآن از اینجا میرفتم. شاید این...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 11
حالت که بهتر شد میبرمت شهر خونهتون. پوزخندی زدم و گفتم: -من تا رضایت نگیرم جایی نمیرم. بازم نگاه آبیش سرد شد و بهم نزدیک شد. با قاطعیت گفت: -این دفعه من نجاتت دادم، اما دفعهی دیگه همچین خبری نیست. چرا دستتو میکنی تو لونهی مار؟ خودمو از تک و تا ننداختم و مثل خودش محکم گفتم: -مار ...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 12
کوهیار عصبی دستی که به سمتم دراز کرده بود رو توی موهای فر مشکیش کشید و گفت: -با کی لج میکنی مهوا؟ میفهمی امروز داشتی میمردی؟ میفهمی؟! اینجا کدوم قبرستونیه؟ باید بیایی مهوا. اخم غلیظی کردم و گفتم: -بایدی در کار نیست. من یه دختر بچهی هجده ساله نیستم که اجازهم دست کسی باشه. من بیست...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 13
خندهم گرفت از این همه صراحت این دختر. مگه زنای این روستا شیرین زبونی هم بلد بودن؟ مگه مردای اینجا میذاشتن؟ کنارم نشست و تازه نگاهم به سینی تو دستش افتاد. با ذوق به غذای توی سینی نگاه کردم و با اشتیاق گفتم: -وای من میمیرم برای ترشتره. همیشه آنام درست میکرد. چقدرم گشنهم بود. سینی رو گ...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 14
زل زده بودم به چشماش و پلک نمیزدم. حرارت دستش هم کم نمیشد. یهو سینی رو کشید از دستم. این آدم نرمال نبود! قطعا دیوانه بود. با دادی که پندار زده بود در خونه با شدت باز شد، کوهیار با قیافهی خیلی عصبی و پونه با قیافهای که لپای گندهش قرمز شده بود داخل اومدن؛ یعنی بیرون انقدر سرد بود که لپها...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 15
به سمت اتاق رفتم و در رو بستم. پشت در به در تکیه دادم و حرف آخرش تو ذهنم رژه میرفت. یعنی برای اون سلامتی من مهم بود؟ این چی داره که تمام معادلات منو به هم میریزه؟ اگر انقدر خوبه چرا وضعیت روستاشون اینه؟ رو تخت نشستم. با یادآوری این که گوشی هم ندارم که به عزیز زنگ بزنم آهی کشیدم و دوباره ...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 16
به طرف سفره اشاره کرد و گفت: -بشینید لطفا. لازم نیست پا بشید. خودش به آشپزخونه رفت. بعد چند دقیقه همراه پونه برگشتن. پونه همراه با سهتا چای و پندار با یک بشقاب پنیر و یک پیش دستی خیار و گوجه. خندهم گرفت. مگه خانا هم از این کارا میکردن؟ این چرا شبیه هرچیزی هست جز اون چیزی که تو فکر من بود...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 17
سرمو روی زمین گذاشتم. انگار داشتم سجده میکردم. با صدای بلند گریه میکردم. پندار کلافه گفت: -این طوری نیست. پونه بزرگش کرده. زندهست. با شک و تردید سرمو بلند کردم. اشکامو با آستین لباسم پاک کردم و گفتم: -دروغ میگی. با حرص گفت: -نه. فقط توی کماست. توی بیمارستان. بلند شدمو گفتم: ...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 18
با کنجکاوی ذاتیای که تو وجودم بود گفتم: -چندمین باره میگی خان بابا، این خان بابا کیه؟ کجاست؟! مکثی کرد و آهی کشید و گفت: -خان بابا از اسمش معلومه دیگه! بابامونه. بعد به آرومی اشکی که از چشمش خیلی ناگهانی پایین اومد رو پاک کرد. با صدای آرومی گفت: -فوت کردن. دستمو رو دستش که دیگه با...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 19
لبخندی زد که با اون ته ریش و لبای گوشتیش و چشمای آبیش و دماغی که کاملا متناسب این صورت بود، زیبایی خارق العادهای ساخته بود. -میخواید بریم یهکم بیرون قدم بزنید؟ خیلی سریع با ذوق گفتم: -وای! آره بریم. اما یههو اخمام رفت تو هم و گفتم: -خطرناک نیست این وقت شب؟ خندهی آرومی کرد و گفت: ...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 20
من که سویچ ندارم! سویچم و گوشیم معلوم نیست کی از جیبم افتاده بود. با چیزی که جلوم گرفته شد با تعجب به پندار نگاه کردم. سویچ ماشینم! لبخندی زدم و از دستش گرفتم و به سمت صندوق رفتم. چمدونمو آوردم بیرون که پندار خیلی سریع به سمتم اومدم و گفت: -نیارش بیرون. برگشتم با تعجب گفتم: -چرا؟ شونه ب...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
