لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان ماه زخمی - پارت 41
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. توی مسیر هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد. یعنی من نخواستم که حرفی بزنم. توی سکوت زل زده بودم به خیابون و داشتم به اتفاقات اخیر فکر میکردم. اگر توی اون سنگسار مرده بودم الآن هم عزیز زنده بود، هم مونس خانوم. ولی ممکن بود شیوا بمیره!م یعنی حکمت خدا این بود که دو نف...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 42
پندار خیلی جدی گفت: -امروز نه، فردا خودم میبرمت. جوش آوردم. انگار کسی رو میخواستم تا همه چیز این چند روز رو سر اون خالی کنم. به سمتش رفتم. انگشت اشارم رو تهدیدوار نشونش دادم و گفتم: -ببین! خان هرجایی که هستی، بزرگ هر روستایی که هستی اصلا برام مهم نیست. تو نمیتونی به من امرونهی کنی. چند ...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 43
سریع داخل حمام رفتم و شیر روشویی رو باز کردم تا گرم شه. با احتیاط و جوری که به زخمم فشار نیاد خم شدم و به زحمت سرم رو شستم. همین که آب رو بستم چند تقه به در خورد و پونه از پشت در گفت: -بیا مهوا جان. حوله آوردم برات. تشکر کردم و حوله رو ازش گرفتم و دور موهام پیچیدم. از حمام بیرون اومدم و...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 44
بسه شیوا! کی رو مقصر میدونی؟ خان روستاتون رو؟ اون که این همه حمایت کرد از ما؟! اون کسی رو که انقدر کمکمون کرد؟ من میدونم بیگناهی، اما نباید کسی رو مقصر بدونی. بعد برگشتم سمت پونه. اخم نکردم بهش چون میدونستم چقدر یه خواهر به برادرش عشق داره. اما سمتش رفتم و با جدیت گفتم: -پونه من این همه ...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 45
با صداش به خودم اومدم: -تیپم انقدر بده که لبخند ملیح میزنی بهش؟ چشمام که روی کفشش بود رو آوردم بالا و به صورتش نگاه کردم. لبخندمو جمع کردم و گفتم: -نه. برای خان بودن زیادی سوسولی. اخم ریزی کرد، اما لباش داشت میخندید. لبخند غمگینی زد و رفت کنار در و قبل این که بیرون بره گفت: -تو هم برای ...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 46
آروم خودمو از بغلش کشیدم بیرون و سعی کردم نگاهش نکنم. آخه میترسیدم از نگاهم بفهمه حالم دگرگون شده و فکر کنه جنبه ندارم و با کوچکترین محبتش حال و هوام عوض میشه. یعنی من انقدر زود دلبسته بودم؟ اگه نبسته بودم این تپش ناهماهنگ قلبم چی میگفت؟! من کی انقدر بیپناه شدم که با کوچکترین محبتی اینطور ...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 47
سرمو آوردم بالا که با دوتا چشم ترسیده رو بهرو شدم. یه لحظه ته دلم قلقلکی شد. دلم میخواست لبخند بزنم اما نتونستم. فقط با صدایی که به گوش خودم هم ناواضح بود گفتم: -همسرم نیست. خانمِ آروم منو از آغوشش بیرون کشید. اشکاشو پاک کرد و گفت: -دختر منم جوون بود. خیلی! وقتی دیدم اونطوری خودتو میز...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 48
با سر حرفشو تایید کردم، اونم رفت بیرون. با صدایی که گفت: -خیلی دوستت داره ها! اینطور شوهر کم پیدا میشه. قدرشو بدون. به سمت راستم برگشتم. یه دختر جوان دیدم که صورتش تمام کبود بود. اخمی رو چهرهم نشست. نه به خاطر حرفش، بلکه به خاطر صورتش. کبودیهای مایل به بنفشش نشونهی کتک بودن. خانمای زیادی...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 49
عزمم رو جزم کردم و به سمت مرد قدم برداشتم. داشتم تو ذهنم کلمات رو مرتب میکردم تا بتونم با جملات بهتری مکالمه رو با اون مرد شروع کنم که دستم کشیده شد و به سمت درب خروجی کشیده شدم. همینکه از در بیمارستان خارج شدیم دستمو از دست پندار محکم کشیدم بیرون و با داد گفتم: -چه مرگته؟ به تو چه من چیک...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 50
نمیدونستم باید بخندم یا چیکار کنم! پس ترجیه دادم بحث نکنم و کاری که گفته رو انجام بدم. پشت سر پندار راه افتادم. سوار ماشین که شدیم انگار جفتمون از هم خجالت میکشیدیم. پندار زل زده بود به دیوار روبهرو، منم داشتم بیهدف داشبورد ماشین رو نگاه میکردم. بلاخره پندار سکوت رو شکست: -مهوا میشه به م...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 51
به خاطر همین تمام افکار مزاحم رو پس زدم و به حال توجه کردم. کنار رستورانی سنتی وایساد و گفت: -پیاده شو. خندیدم و گفتم: -یه آقای جنتلمن دستور نمیده، خواهش میکنه! یهکم قیافهش رو کج کرد و گفت: -خانم مهوا لطف میکنید پیاده بشید، لطفا؟ خندیدم. شیطون شده بودم، اما مگه عیبی داشت؟ نه نداشت. ...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 52
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم. با خونسردیای که کاملا مشخص بود الکیه گفتم: -دیگه هرگز این حرفو نزن لطفا! تا اومد چیزی بگه گفتم: -شاید یک روزی آماده بودم خاطرات گذشته رو برای تو تعریف و برای خودم مرور کنم. پندار حرفی نزد و به غذا خوردن مشغول شد. همین طوری با غذا بازی میکردم که یهو یادم افت...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 53
بعداز پرداخت صورت حساب از کافه بیرون زدیم. کنجکاو ازش پرسیدم: -پندار این دوتا باز سر چی دعوا کردن؟! یهو ایستاد و به طرف برگشت. با لبخند مرموزی بهم نگاه کرد. متعجب دوباره پرسیدم: -سوال بدی پرسیدم؟ شونه بالا انداخت و گفت: -نه! ابروهام رو به هم گره کردم و گفتم: -پس چرا داری اینجوری نگاه می...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 54
پندار که تا این موقع ساکت بود، اومد سمت ما و با تأسف نگاهی به پونه انداخت و صداش و به شدت آورد پایین و گفت: -درک این که شیوا به خاطر اذیتهایی که شده و اشتباهات گذشته یهکم رو خودش کنترل نداره سخت نیست پونه، اما درک کردن تو سخته. چرا این طوری شدی؟ پونه که سرشو پایین انداخت تا اشک تو چشماشو ما ...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 55
چندین بوق پشت هم خورد، اما کوهیار جواب نداد. نفسم رو پر صدا بیرون فرستادم و گوشی رو گذاشتم کنار پاتختی تخت و به شیوا نگاهی انداختم. آخه کسی که چند روزه از زندان اومده با کی چت میکنه؟ اونم این همه مدت! سری تکون دادم و رفتم بیرون تا ببینم برای شام پونه میخواد چیکار کنه و کمکش کنم. پندار رو دیدم...
بروزرسانی در : ۷۷۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 56
ناباورانه صدا زدم: -پندار! پندار برگشت سمتم و با دیدن من دستی که بالا برده بود رو توی موهای لختش فرو کرد. چند قدم نزدیک شدم و گفتم: -میخواستی بزنیش؟! کلافه به سمتم اومد و گفت: -مهوا اجازه بده این موضوع رو من برای همیشه حل کنم. بعد رو به شیوا برگشت و گفت: -لباس بپوش بریم بیرون حرف بزنیم. ...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 57
خودم رو روی زمین کشیدم و به دیوار کنار کمد تکیه دادم. انگار هضم این حرفا خیلی سنگین بود برام. یه چیزی توی گلوم گیر کرده بود و رد نمیشد. نیاز داشتم یهکم برم بیرون و قدم بزنم. از جام بلند شدم و رفتم یه آبی به سر و صورتم بزنم، بعد آماده بشم. تو اتاق در حال پوشیدن لباس بودم که صدای زنگ در اومد. حت...
بروزرسانی در : ۷۶۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 58
غرورم رو زیر پا گذاشتم، کنار خیابون ایستادم و یه دربست گرفتم. مردد آدرس خونهی سوگل رو دادم. امیدوار بودم خونه باشه و مثل من آخرین برخوردمون رو ندید بگیره. یک ساعتی تا اونجا راه بود؛ پس چشمامو بستم سعی کردم به هیچچیز فکر نکنم. با رسیدیم گفتن راننده چشمامو باز کردم. دست کردم تو کیفم و دیدم پول ...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 59
این بار من گیج بودم. با کمی حرص گفتم: -صبر کن پندار! تخت گاز داری کجا میری. من به کوهیار زنگ زدم، اما جواب نداد. بعدش تو پیش خودت چی فکر کردی؟ کوهیار همکار من و دوست منه. اگر قرار بود باهاش ملاقات عاشقانهای داشته باشم یا دلم براش تنگ بشه قطعا همون رابطهای که تو ازش حرف میزنی رو شروع نمیکردم...
بروزرسانی در : ۷۶۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 60
برای اینکه پندار بیشتر از این نخواد فکر چرتوپرت کنه پاشدم و همزمان که بهسمت آشپزخونه میرفتم گفتم: -من میرم ببینم سوگل چیکار میکنه. چون آشپزخونه کامل تو دیدرس هال بود نمیتونستم نفسمو راحت بدم بیرون. کنار سوگل رفتم و گفتم: -چیکار میکنی؟ برگشت و گفت: دارم وسایل صبحانه رو آماده میکنم....
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
