ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت صد و بیست :
با حس تشنگی شدید از خواب بیدار شدم. بدنم رو تکون دادم، مثل کسی که بعد از سالها چشم باز کرده باشه. گلوم خشک بود و سنگینی خواب هنوز توی تنم میلرزید. دست دراز کردم سمت گوشی، نور صفحه یکدفعه چشمهامو زد. با ناباوری زمزمه کردم:
«خدای من… شش ساعته خوابیدم!»
با هول از تخت بلند شدم، ولی هنوز قدمی برنداشته بودم که نگاهم افتاد به پندار…
اونجا، روی زمین، درست کنار تخت، دراز کشیده بو
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
افسون
0از اونجایی که من آدم فضولی نیستم منتظر میشدم
۸ ماه پیشالناز
0وایییییی روژان بردیام عاشق مهوا بشه خودمو *** میکنم بخدا
۸ ماه پیشa
0شب رو کلا پیشش نمی موندم یعنی کلا از اول با پندار تو روستا نمی یومدم
۹ ماه پیشافسون
0من کلا آدم حرف گوش کنی نیستم اما پیله هم نیستم ولی بلدم صبر کنم و منتظر بشم تا طرف همه چیز و خودش بگه
۹ ماه پیشمرضیه بهترک
0شب رو با استراحت تموم میکردم گاهی ندونستن آرامش بخش ترین چیزه
۹ ماه پیشفاطی
2مرگ یه بار شیون هم یه بار بابا بگو راحتمون کن..
۱ سال پیشفخری
1ممنون از رمان خوبت روژان جون خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🌹❤
۱ سال پیشA-a
2چقدر پندار مرموزه.ممنون عالی بود🌹
۱ سال پیش
روژان کاردان | نویسنده رمان
❤️🥰
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

میترا
0خب همون لحضه بدونم بهتره بعضی وقتا صبر جایز نیست