لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان ماه زخمی - پارت 21
سری بیخیال برای خودم تکون دادم و گفتم: -من الآن فقط به نظافت نیاز دارم، نه فکر به معمار و معماری این خونه. دوشی گرفتم و به اتاقم رفتم. میخواستم یهکم استراحت کنم تا بریم پیش مونس خانم. چشمامو بستم و به خواب عمیقی رفتم. با حس اینکه یکی داره موهامو ناز میکنه چشم باز کردم. با دیدن پونه خ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 22
نفس عمیقی کشید و به چشمام زل زد. اینو فهمیده بودم هر موقع میخواد صداقتشو یا حسشو بهم بفهمونه این کار رو میکنه. شمرده شمرده گفت: -شیوا بیگناه نبود! تا اومدم لب به اعتراض باز کنم دستشو بالا آورد و علامت ساکت باشو نشون داد. -اجازه بده کامل بهت بگم، بعد اگر جایی شک و شبههای داشتی بپر...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 23
حدود یک ساعتی تو راه بودیم تا به بیمارستان رسیدیم. نمیدونم چرا استرس عجیبی داشتم! همهش دلم گواه یه اتفاق بد رو میداد. پندار ماشینو پارک کرد و پیاده شد، اما من نمیتونستم. انگار یه انرژیای مانع رفتنم میشد. در ماشین سمت من باز شد و پندار با ابروهایی بالا رفته و چشمایی ریز شده و با تعجب گفت:...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 24
پرستار اومد سرُمو از دستم کشید و گفت: -میتونی بری. بلند شدم و نگاهی به ساعت مچیم کردم. تازه دوازده بود! باید میرفتم زندان. باید به شیدا میگفتم. از تخت که پایین اومدم سرم کمی گیج میرفت، اما سعی کردم تعادل خودمو حفظ کنم. از اتاق که بیرون رفتم با دیدن چهرهی پندار حس دوگانگی بهم دست داد! ...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 25
اول باید پسرشو میبردم جای امن، بعد میرفتم برای شیوا مرخصی بگیرم برای دفن مونس خانم. شاید خیلی حقیقت تلخ و بیرحمی باشه که بگم برای مونس خانم بیشتر نگران شدم تا مادر خودم! مادری که دلش اومد دختر یک سالهش رو بذاره و بره کجا؟ پیش کی؟ عشق قدیمیش! بیچاره بابام. بازم یاد گذشتهها باعث شد عمیقا قل...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 26
داشتم به خونهها نگاه میکردم. شاید روز اول اصلا فکرشم نمیکردم چه جنایت کارا و بیوجدانهایی اینجا زندگی میکنن. چهطوری میشد باعث مرگ یکی شد، یکی رو سنگسار کرد، بعد با آرامش زندگی کرد؟ چهطوری به این درجه از پستی رسیدیم ما انسانها؟ با شنیدن اسمم به عقب برگشتم. -خانم وکیل، خانم وکیل! تو ا...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 27
گلوش رو صاف کرد و گفت: -میذارید برم مدرسه؟! با تعجب بهش نگاه کردم. یعنی چی؟ مگه مدرسه رفتن اون دست من بود؟! با ادامهی حرفش اخمام رقت تو هم: -اگر یه کار برام پیدا کنید میرم کار میکنم، مدرسه هم میرم که آبجی شیوا آزاد شد بتونم یه زندگی معمولی برای جفتمون بسازم. این بچه با پونزده، شونزده سا...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 28
وارد خونه که شدیم انگار وارد بهشت شدم. بوی فسنجون عزیز کل خونه رو برداشته بود. خونهی کوچیک اما با صفایی که هرجا رو نگاه میکردی پر بود از گلهای مختلف رنگارنگ. اما بیشترین چیزی که به چشم میخورد گل بابا آدم بود که به زیبایی و درست روبهروی مبل توی وردی قرار داشت. به امیر نگاه کردم که معذب شده...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 29
شاهرخم هرگز از دروغ و پنهان کاری خوشش نمیاومد. اسم شاهرخ رو آورد و ندید توی قلب من چه جنگی راه انداخته. چقدر دلم برای پدرم، دیدنش، بغل کردنش، اون دستای پینه بسته از کار سنگین و زیادش تنگ شده. اشکامو که بدون هیچ اجازهای با سرعت شروع به پایین اومدن کرده بودن با دست پاک کردم و عزیز رو بغل کردم ...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 30
و در رو از پشت سریع قفل کردم. برگشتم و با کوهیاری که دست به سینه به میز روبهروی در تکیه داد بود چشم تو چشم شدم. نگاهش مثل همیشه بود، فقط شاید کمی دلخورتر. با داد گفتم: -معلومه چه غلطی میکنی؟ کیو از کجا بیرون میکنی تو؟ پوزخندی زد و یک قدم به سمتم اومد. چرخی زد و انگشتشو زیر چونهش گذاشت ...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 31
با اعصابی خراب به سمت زندان رفتم. اما با شنیدن خبر رضایتی که به شیوا دادن خیلی خوشحال شدم، ولی این خوشحالی هم فقط برای یک ثانیه بود؛ چون یادم افتاد اونا جون مونس رو گرفتن تا به شیوا رضایت بدن. فردا صبح باید میومدم دنبال شیوا. یه مرخصی هفت روزه داشت، بعدش باید برمیگشت زندان تا کارای آزادیش انجا...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 32
-مهوا! با شنیدن اسمم از صدای آشنایی چشمامو باز کردم. سرمو بلند کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای آبیش بود که بهم زل زده بود. اون اینجا چیکار میکرد؟ چی میخواست؟ با تعجب بلند شدم. اول سعی کردم یهکم مانتو شلوارم که خاکی شده بودن رو بتکونم بعد با تعجب گفتم: -آقا پندار شما اینجا چیکار میکنید؟...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 33
چرا حس میکردم چیزی شده که من نمیدونم! چرا جواب هیچ کدوم از سوالاتم رو نداد؟ اصلا انقدر تو شک بودم که ازش نپرسیدم کی بهش گفته من اینجام؟ آخه کسی نمیدونست! با ذهنی به هم ریخته سمت ماشینم رفتم و سوار شدم. خونه که رسیدم شب شده بود. عزیز که خواب بود. امیرم قطعا خوابیده بود. روی مبل دراز کشی...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 34
به خودم جرات دادم و از جام بلندم شدم و مقابلش وایسادم: -امیر چرا میخوای شبیه اونا باشی؟ تو میدونی که من تقصیری ندارم و شیوا بیگناهه! با حرص گفت: -خفه شو! خفه شو! دوباره چاقو رو به سمتم گرفت و گفت: -تو باید بمیری. میدونی چرا؟ به خاطر حمایت از شیوا، به خاطر مرگ مونسم. همزمان با جمله...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 35
دلم شور میزد. کمکم دردم داشت شروع میشد. چرا این طوری شد همه چی؟ من که جز کمک کاری نکردم! یعنی واقعا کمک کردن فایده نداره؟ آدما دیگه خوبی رو نمیفهمن و فقط باید بدی کنی تا آدم خوبه باشی؟! با صدای باز شدن در برگشتم سمتش. به خیال این که عزیز اومده لبخند روی لبم نشست منتظر عزیز بودم، اما با...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 36
پونه کمی منومن کرد و گفت: -نه! راستشو بخوای ندارم. تعجب کردم! تای ابروم رو کمی بالا دادم و گفتم: -چیزی رو دارید مخفی میکنید؟ پونه و شیوا به هم نگاه کردن. شیوا خواست چیزی بگه اما همین که دهنش رو باز کرد، در باز شد و پرستار وارد شد. با دیدن پونه و شیوا که دو نفری نشستن رو تخت گفت: -خان...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 37
صدای دادش که میگفت: -وای مهوا! وای من چیکار کردم؟ چرا وقتی عصبیم گند میزنم؟ مهوا آروم باش خب؟ میام پیشت. نمیذارم اون پندار بیشرف بیشتر از این گند بزنه به زندگیت. این چی داشت میگفت؟ گوشی از دستم افتاد. قلبم داشت وایمساد. یعنی عزیز من فوت کرده بود؟ قلبش دیگه طاقت داغ دیدن نداشت و من بین...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 38
خودم نباید از اول میرفتم دنبال این پرونده. باید خیلی کارها رو نمیکردم. سرپرستار در رو باز کرد و با داد گفت: -واقعا انقدر برای آدمای این اتاق درکش سخته که اینجا بیمارستانه نه چاله میدون؟ برید بیرون، اصلا لازم نیست کسی پیشش بمونه. بعد برگشت سمت من و با دیدنم اخمی کرد و به طرفم اومد: -واقع...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 39
حس میکردم این همه درد برای من خیلی زیاده. نباید این طوری باشه. یعنی خدا منو دوست نداره؟ پندار کمی مهربونتر گفت: -مهوا جان آروم باش. میون گریه یاد اون قاتل افتادم. شاید اون عزیز رو نکشته باشه، اما باعث قتلش شده. دماغم رو بالا کشیدم و گفتم: -امیر چی شد؟ بازداشته تا من شکایت کنم؟ سرش رو...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 40
این که دیگه چی میگفت یا حس من چی بود برای من عزیز نمیشد. من دیگه از این قضیه نمیگذرم. به خاطر یه پرونده من کلی دردسر کشیدم. انتظارشو نداشت اما خیلی محکم و جدی بهش گفتم: -از اتاق برو بیرون. جا خورد. اما دوباره تکرار کردم: -برو بیرون پندار. متعجب گفت: -چرا این طوری میکنی مهوا؟ کمی خودم...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
