لیست کلیه پارتهای رمان ماه زخمی : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 145
-
رمان ماه زخمی - پارت 81
نفس عمیقی کشیدم تا بتونم آرامشم رو حفظ کنم، بعد با لبخند کاملا مصنوعی گفتم: -برم به کوهیار زنگ بزنم ببینم کجاست؟ میاد اصلا؟! به اتاق پناه بردم و روی مبل نشستم و زانوهامو داخل شکمم جمع کردم. سرمو گذاشتم رو پاهام و با خودم فکر کردم یعنی پندار انقدر نامرده؟ خودم جواب خودم رو دادم. چرا نباشه؟ م...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 82
کمی لحنش رو مهربونتر کرد و گفت: -اینطوری قراره به همدیگه اعتماد کنیم و با هم ازدواج کنیم؟ خندیدم و گفتم: -اما من جواب مثبت ندادمآ! لبخند آرومی زد و گفت: -میدی، اونم میدی. ته قلبم هنوزم میگفت پندار داره یه چیزی رو ازم پنهان میکنه؛ پس دوباره پرسیدم: -پندار مطمئنی چیزی نیست دیگه؟ چ...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 83
پندار خیلی سریع گفت: -نه. چرا مهمون شما؟ شما اومدی خونهی ما، از اینجا میریم شام بیرون؛ پس مهمون من هستیم همه. پندار و کوهیار یکریز داشتن سر حساب کردن غذایی که هنوز حتی نرفته بودیم به خاطرش بیرون بحث میکردن. پونه به من نگاه کرد و من به پونه. پونه اومد سمتم و آروم گفت: -نظرت چیه شامو خونه...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 84
پندار از داخل اتاق صدا کرد: -مهوا یک لحظه میایی؟! من که داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم، برگشتم و به سمت اتاق رفتم. در زدم و منتظر موندم بگه بیا داخل. یک دقیقه گذشت که گفت: -چرا نمیای داخل پس؟ در رو باز کردم که دیدم روی تخت نشسته. یه پیرهن سفید و براق پوشیده بود با یه شلوار مام استایل مشکی م...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 85
کوهیار و سوگل رو کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم. رفتم تو اتاق خودم و اولین مانتویی که دم دستم اومد رو پوشیدم و سویچ ماشینمو برداشتم. از اتاق که اومدم بیرون دیدم همهشون ردیفی وایسادن. پندار سریع جلو اومد و خیلی جدی گفت: -با این دستت نمیتونی رانندگی کنی. کجا میخوای بری؟ پوزخند عمیقی زدم. با...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 86
نفسی عمیق کشید. انگار داشت سعی میکرد خودشو آروم کنه. آروم به سمت گوشهی خیابون رفت و ماشین رو نگهداشت. برگشت سمت من و گفت: مهوا جان! امیرعلی خیلی بچهست. نگاه نکن قدی بزرگ شده. اون اندازهی یه پسر هفت ساله نمیفهمه به خدا. من اشک میریختم و سکوت کرده بودم. وقتی هرچی حرف میزدم کسی نمیفه...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 87
سعی کردم با آرامش جواب بدم و آروم باشم: -واقعا میپرسی چرا؟ ما یا همهش داریم دعوا میکنیم یا قهریم یا دلخوریم یا بینمون سوء تفاهم شده. سرمو انداختم پایین و ادامه دادم: -حس میکنم من بهت پناه آوردم، تو هم از این پناه آوردن خوشت اومده. این وسط عشق و دوست داشتنی نیست. یا حداقل الآن نیاز دارم بی...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 88
سوگل و پونه با هم از آشپزخونه بیرون اومدن و نشستن رو مبل. پندارم همچنان درگیر اون سیمهای پشت تلویزیون بود. پونه کمی بدنشو از خستگی کشید و گفت: -سفره انداختیم، منتظریم آقا کوهیار بیاد که غذا رو هم بکشیم. میگم اینجا کسی از فیلم ترسناک نمیترسه؟! سوگل لبخند مرموزی زد و گفت: -ترس؟ نه بابا! بعد...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 89
در کمال تعجب، اما در سکوت و بدون هیچی غذا رو خوردیم. رو به کوهیار و پندار گفتم: -اگر آقایون زحمت بکشن سفره رو جمع کنن، من و شیوا میشوریم. پونه سریع گفت: -وای نه من خودم میشورم. دستت مهوا! با این یکی دستم اون باند دور دست دیگه رو باز کردم، تکونش دادم و گفتم: -ببین! درد ندارم. تموم شد. بعدش...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 90
کنار پندار نشستم. بچهها با غر و متلک دوباره تلویزیون رو روشن کردن. با ترس زل زدم به قسمت تاریکِ خونه. پندار که متوجه نگاهم شد به پونه گفت: -پونه لطفا هالوژن رو روشن کن. سوگل با حرص گفت: -وای! بابا فیلم حال نمیده که این طوری! سعی کردم به خودم مسلط بشم و نذارم فیلم نگاه کردن اونا کوفت بشه. س...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 91
رفتم سمت نونوایی. زیاد شلوغ نبود. مدت کوتاهی تو صف وایسادم و نون گرفتم. توی مسیر برگشت فکری به ذهنم رسید! گوشیمو درآوردم و شمارهی دلآسا رو گرفتم. میدونستم خیلی سحر خیزه و حتما الآن بیداره. بعداز سومین بوق جواب داد: -بله؟ همین طوری که به سمت خونه میرفتم گفتم: -الو دلی جونم! صداش م...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 92
سر سفره نشسته بودیم و نیمرو میخوردیم که پندار بیمقدمه گفت: -مهوا امروز کجاها قراره بریم؟ چیکارا کنیم؟! برگشتم و لقمهای که تو دستم بود و گذاشتم تو پیش دستی مقابلم و با تعجب گفتم: بریم؟ کجا؟ مگه کار مشترک داشتیم؟! پندار جا خورد، اما چیزی بروز نداد. یهکم از چایششو خورد و گفت: -گفتم شاید ن...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 93
اول تو آینهی ماشین خودمو چک کردم تا صورتم به خاطر گریه بد نشده باشه و کمی عادی بهنظر برسم. بعدش از ماشین پیاده شدم و بعد از قفل کردنش وارد حیاط بزرگ بهزیستی شدم. به سمت ساختمان اداری رفتم و واردش شدم. مستقیم رفتم پیش منشی رئیس مرکز بهزیستی. انگار هنوز منو یادش بود! سریع بلند شد و گفت: -سلام ...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 94
خانم محمدی پاشد و من رو تا درب بیرونی بدرقه کرد. نمیدونم کارم درسته یا نه! اما من اینو به عزیز بدهکار بودم. اگر از همون اول متوجه میشد میترا یه پسر داره که به خاطر سندروم داون بودنش دو سالگی گذاشته داخل بهزیستی، میاوردش و خودش بزرگش میکرد. اما حیف اون زمان کینه از میترا و اون مرد خائن نذاشت ر...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 95
لبخندی زدم و از آغوشش اومدم بیرون و گفتم: -ولی بازم این خونه باید سروسامون بگیره پندار؛ چون شیوا باید مستقل بشه کمکم و بعدش... مکث کردم که گفت: -خب! بعدش چی؟! توی چشماش زل زدم و گفتم: -من باید یه چیزی بهت بگم! پندار کنجکاو نگاهم کرد که باعث شد خودم ادامه حرفمو بزنم. مثل خودش سریع و بیمل...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 96
-سلام مهوا جان. خوبی؟ پیچیدم توی خیابون و جواب دادم: -سلام کوهیار. قربونت تو خوبی؟ صدای خشخش برگه با صدای کوهیار همزمان شد: -ببخشید زنگ زده بودی دادگاه بودم، نتونستم جواب بدم. جلوی خونه وایسادم و گفتم: -متوجه شدم. کوهیار میخواستم راجعبه امیرعلی و شکایت و اینا صحبت کنیم. اگر شب وقت داری ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 97
رفتیم سمت آسانسور و منتظر موندیم تا آسانسور پایین بیاد و سوار بشیم. برگشتم و نگاهی به شیوا انداختم که استرس کاملا توی چهرهاش مشخص بود. آروم و طوریکه آدمای اطراف نشنون گفتم: -خوبی شیوا؟ برگشت و بهم نگاهی انداخت و آروم گفت: -خوبم. از حالتی که دستاش رو به هم گره میزد و جواب یک کلمهایش مطمئن...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 98
پیش خدمت به سمتمون اومد. سفارش رو جلومون گذاشت و پرسید: -چیز دیگه ای لازم ندارید؟ لبخندی زدم و تشکر کردم. کوهیار همونطور که اسپرسوش رو میخورد گفت: -نمیخوای برگردی به دفترت؟ نگاهش کردم و گفتم: -نه. کوهیار کلافه فنجونش رو زمین گذاشت و گفت: -مهوا حق میدم بهت. رفتارم بد بود، بچه بازی ...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 99
هنوزم اتاقش ساده و پر از گلوگیاه بود. لبخندی رو لبم نشست و گفتم: -هنوزم مثل قبلی دلی. هیچ فرقی نکردی. روی مبل دو نفرهی گوشهی اتاق نشست و با دستش روی کنارش به معنای «بشین» ضربه زد و گفت: - چرا یه فرقآیی کردم. بیا خوشگلم، بیا اینجا بشین. لبخندی زدم و رفتم کنارش نشستم. دستمو گرفت و گفت: ...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان ماه زخمی - پارت 100
بعداز کت رفتیم کیف و کفش و شال و کلی لباس تو خونه گرفت. بعداز هر خرید هم کلی بحث میکردیم سر این که اون میگفت «بسه» اما ذوق و شوقش نمیذاشت بگذرم. شیوا هرچی که بود لایق یه زندگی نرمال بود. دیگه رسما روده بزرگه داشت روده کوچیکه رو میخورد. به فودکورت پاساژ خرید نگاه کردم و گفتم: -نظرت راجعبه ی...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
