پارت صد و نوزده :

بلند شد. فاصله‌مون ناگهان از بین رفت. روبه‌روم ایستاد، اون‌قدر نزدیک که بوی عطر خفیفش به مشامم خورد. صداش آروم‌تر شد، اما توی کلماتش یه نوع خواهش و التماس پنهون بود:
– «کمکم کن… این روستا رو درست کنم. این مردم هنوز تو چهل قرن پیش زندگی می‌کنن. نگاه‌هاشون، قضاوت‌هاشون… همه‌چی. باید تغییر کنه. اما این کار تنهایی از دست من برنمیاد.»
چشماش برق می‌زد، مثل کسی که به چیزی بزرگ‌تر Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    چ عججججبببببب پندار خان یه بار صلابت یه خان رو ازخودشون نشون دادن

    ۸ ماه پیش
  • زینب

    0

    عالی بود پارت جدید کی هست

    ۱ سال پیش
  • فخری

    0

    ممنونم خسته نباشی روژان جون قلمت مانا عزیزم 🌹❤

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    ممنون عالی بود خسته نباشید🙏🌹

    ۱ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    🥰❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️