دوست داشتی؟
slider

رمان ماه زخمی

  • زبان فارسی
  • 287.5K 👁
  • 953 ❤️
  • 879 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

مهوا وکیلی که وکالت یه خانم روستایی که شوهرش رو به قتل رسونده قبول می‌کنه و پا به روستایی می ذاره که برخلاف تمام جنگیدن ها و مقاومت های مهوا زندگیشو عوض می‌کنه تنها چیزی که باعث امید مهوا توی کل مشکلاته، پندار خان روستاس...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

کلافه به حکم توی دستم نگاه کردم و برای بار صدم تکرار کردم:
-اعدام!
تا شاید بتونم این حکم ناعادلانه رو هضم کنم. من نتونستم؛ شکست خوردم، اما آخه اون فقط ۱۷سالشه!
تندتند راه می‌رفتم و دنبال یه راه حل بودم، اما هیچ. من کل این شش ماه، تمام تلاشم‌و کرده بودم براش، اما نشد. آخرین راه، رضایته.
شیوا خیلی به من اصرار کرده بود هرگز پام‌و تو اون روستا نذارم، اما من نمی‌تونستم بیخیالش بشم. همه تو اون خراب شده می‌دونستن شیوا برای دفاع از خود، شوهرش‌و کشته، اما بازم می‌گفتن نه! فقط اعدام. یک سال فرصت داشتم تا هجده سالگی شیوا رضایت بگیرم. باید برم اون روستا.
کیفم‌و از روی میز برداشتم. از دفتر زدم بیرون.
حوصله‌ی رانندگی نداشتم. سر همین یه تاکسی دربست گرفتم و نشستم. سرم‌و به پشت صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر.
چطوری باید به عزیز بگم می‌خوام برم اون روستا؟ اصلا چطوری برم به روستایی که هنوزم سنگسار می‌کنن زنا رو و مرد سالاریه؟ چطوری برای این دختر هفده ساله رضایت بگیرم؟
پیاده شدم و رفتم خونه. در حیاط رو که باز کردم با صحنه‌ی روبه‌روم لبخند عمیقی رو صورتم نشست. مامان مثل هر روز با عشق داشت با گلاش حرف می‌زد. درسته حیاط خونمون کوچیکه، اما سرتاسرش با گلای رنگی‌رنگی پر شده بود و همین حس زندگی می‌داد به آدم.
مامان برگشت طرفم و با لبخند گفت:
-خوش اومدی پلنگ مامان.
-عزیز صد دفعه نگفتم به من نگو پلنگ؟ آخه من کجام شبیه پلنگه؟
عزیز پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-همون موقعی که لباتو انقدری کردی و دماغتو باریک شبیه پلنگ شدی.
دو سه دفعه اومدم بگم:
-چون نمی‌خواستم شبیه اون دخترت باشم.
اما بازم سکوت کردم. دلم نیومد دلش بشکنه.
-عزیز میای بشینی رو تخت؟ یک لحظه کارت دارم.
خودم به سمت تخت کوچیکی که گوشه‌ی حیاط بود رفتم و روش نشستم.
نشستن عزیز و کنارم حس کردم. سرم‌و بالا آوردم. به چین و چروک‌های کنار چشمای مشکی ریزش نگاه کردم.
می‌دونستم چقدر از این که بخوام برم اذیت می‌شه، اما من راهی نداشتم.
-حرفت‌و بزن مادر، چیه که باعث شده چشمای خوشگلت این طوری با غم به من نگاه کنه؟
بلند شدم تا اشکی که از چشمام میاد رو نبینه:
-حکمش اومد.
مکثی کردم و بعد ادامه دادم:
-اعدام!
عزیز «هینی» کشید و محکم کوبید تو صورت خودش. برگشتم سمتش:
-چی‌کار می‌کنی عزیز؟
بلند شد و با گریه گفت:
-شیوای مظلوم من! وای مهوا هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟
-چرا! می‌خوام برم روستا رضایت بگیرم.
عزیزم با خشم بهم نگاه کرد و داد زد:
-دیگه چی مهوا خانم؟ می‌خوای بری بکشنت؟ کم تهدیدت کردن وقتی این پرونده رو قبول کردی؟
نمی‌ذارم مهوا.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 956 رای
5 ★
81%
4 ★
17%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان ماه زخمی

  • شیوا

    در پارت 1110

    دل آسا و دیاکو

    ۲ هفته پیش
  • فخری

    در پارت 1430

    عالی بود روژان جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا🩷🩷

    ۳ هفته پیش
  • آذر

    در پارت 1430

    بسیار عالی دستت طلا

    ۳ هفته پیش
  • زینب

    در پارت 1430

    رمانت عالیه منتظر پارت بعدیم نویسنده عزیز

    ۳ هفته پیش
  • مرضیه

    در پارت 1431

    رمان جذابی است منتظر هستم تا بنویسید ممنونم

    ۳ هفته پیش
  • موسوی نازنین زهرا

    در پارت 1090

    شروع به بازی

    ۱ ماه پیش
  • موسوی نازنین زهرا

    در پارت 1080

    به نظرم هموا بازی شروع کرده

    ۱ ماه پیش
  • نمیدونم

    در پارت 1090

    فک کنم کم کم دوباره نرم میشن مهو ا پندارو میبخشه

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    در پارت 1411

    عالی بود😁🙏👏

    ۲ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1422

    مرسی روژان جون زحمت کشیدی عالی بود دست گلت درد نکنه قلم زیبات مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۱ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • م

    در پارت 1421

    یعنی چی کارشون تموم شده،مگه همه اون برنامه ها بخاطر بردیا بود نه مردم روستا که حالا کارشون تمومه،اصلا الان دلیل این مثلا فداکاریش چیه 😠🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • فخری

    در پارت 1411

    مرسی از وقتی که میزاری روژان جون عالی بود دست گلت درد نکنه خدا قوت عزیزم💚🍀💚🍀💚🍀💚

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    در پارت 1411

    انشالله بردیا هم مرده باشه

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    در پارت 1411

    امیدوارم بردیا به درک واصل شده باشه

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    در پارت 1400

    نه نمیشه اینجوری تموم شه💔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️