دوست داشتی؟
slider

رمان ماه زخمی

  • زبان فارسی
  • 274.1K 👁
  • 936 ❤️
  • 841 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه ماه زخمی

مهوا وکیلی که وکالت یه خانم روستایی که شوهرش رو به قتل رسونده قبول می‌کنه و پا به روستایی می ذاره که برخلاف تمام جنگیدن ها و مقاومت های مهوا زندگیشو عوض می‌کنه تنها چیزی که باعث امید مهوا توی کل مشکلاته، پندار خان روستاس...

پارت اول

کلافه به حکم توی دستم نگاه کردم و برای بار صدم تکرار کردم:
-اعدام!
تا شاید بتونم این حکم ناعادلانه رو هضم کنم. من نتونستم؛ شکست خوردم، اما آخه اون فقط ۱۷سالشه!
تندتند راه می‌رفتم و دنبال یه راه حل بودم، اما هیچ. من کل این شش ماه، تمام تلاشم‌و کرده بودم براش، اما نشد. آخرین راه، رضایته.
شیوا خیلی به من اصرار کرده بود هرگز پام‌و تو اون روستا نذارم، اما من نمی‌تونستم بیخیالش بشم. همه تو اون خراب شده می‌دونستن شیوا برای دفاع از خود، شوهرش‌و کشته، اما بازم می‌گفتن نه! فقط اعدام. یک سال فرصت داشتم تا هجده سالگی شیوا رضایت بگیرم. باید برم اون روستا.
کیفم‌و از روی میز برداشتم. از دفتر زدم بیرون.
حوصله‌ی رانندگی نداشتم. سر همین یه تاکسی دربست گرفتم و نشستم. سرم‌و به پشت صندلی تکیه دادم و رفتم تو فکر.
چطوری باید به عزیز بگم می‌خوام برم اون روستا؟ اصلا چطوری برم به روستایی که هنوزم سنگسار می‌کنن زنا رو و مرد سالاریه؟ چطوری برای این دختر هفده ساله رضایت بگیرم؟
پیاده شدم و رفتم خونه. در حیاط رو که باز کردم با صحنه‌ی روبه‌روم لبخند عمیقی رو صورتم نشست. مامان مثل هر روز با عشق داشت با گلاش حرف می‌زد. درسته حیاط خونمون کوچیکه، اما سرتاسرش با گلای رنگی‌رنگی پر شده بود و همین حس زندگی می‌داد به آدم.
مامان برگشت طرفم و با لبخند گفت:
-خوش اومدی پلنگ مامان.
-عزیز صد دفعه نگفتم به من نگو پلنگ؟ آخه من کجام شبیه پلنگه؟
عزیز پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-همون موقعی که لباتو انقدری کردی و دماغتو باریک شبیه پلنگ شدی.
دو سه دفعه اومدم بگم:
-چون نمی‌خواستم شبیه اون دخترت باشم.
اما بازم سکوت کردم. دلم نیومد دلش بشکنه.
-عزیز میای بشینی رو تخت؟ یک لحظه کارت دارم.
خودم به سمت تخت کوچیکی که گوشه‌ی حیاط بود رفتم و روش نشستم.
نشستن عزیز و کنارم حس کردم. سرم‌و بالا آوردم. به چین و چروک‌های کنار چشمای مشکی ریزش نگاه کردم.
می‌دونستم چقدر از این که بخوام برم اذیت می‌شه، اما من راهی نداشتم.
-حرفت‌و بزن مادر، چیه که باعث شده چشمای خوشگلت این طوری با غم به من نگاه کنه؟
بلند شدم تا اشکی که از چشمام میاد رو نبینه:
-حکمش اومد.
مکثی کردم و بعد ادامه دادم:
-اعدام!
عزیز «هینی» کشید و محکم کوبید تو صورت خودش. برگشتم سمتش:
-چی‌کار می‌کنی عزیز؟
بلند شد و با گریه گفت:
-شیوای مظلوم من! وای مهوا هیچ کاری نمی‌تونی بکنی؟
-چرا! می‌خوام برم روستا رضایت بگیرم.
عزیزم با خشم بهم نگاه کرد و داد زد:
-دیگه چی مهوا خانم؟ می‌خوای بری بکشنت؟ کم تهدیدت کردن وقتی این پرونده رو قبول کردی؟
نمی‌ذارم مهوا.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان ماه زخمی

روژان کاردان : ۲ روز پیش

سلام دوستان، وقتتون بخیر 🌿**بنا به درخواست تعداد زیادی از شما، عکس شخصیت‌های رمان رو براتون استوری کردم.**امیدوارم از دیدنشون لذت ببرید و مشتاقم بدونم کدوم شخصیت بیشتر نظرتون رو جلب می‌کنه.

نظرات رمان ماه زخمی
  • م

    در پارت 1351

    اینو از کجا پیدا کرده،اصلا چرا بهش دادنش،وکالتشو تو چه کاری می خواد قبول کنه 😠🤔🙏🏻

    دیروز
  • .....

    در پارت 1352

    کاش عکش کارکتری رو همین جا در رمان میزاشتین آخه استوری همه عکسا نشون نمیده من نگاه کردم

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 1352

    عالی بود.خواستش چیه ؟باتشکر.عکس شخصیت هارابزارید.ممنون😁🙏👏

    ۲ روز پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    استوری شد تو برنامه عزیزم❤️

    ۲ روز پیش
  • راز

    در پارت 1352

    زود پارت بزار بانو ما منتظریم لطفا جای حساس هم ک تموم شد یعنی خواسته ایران چیه؟حس میکنم مهوا هم ی خان زاده هست

    ۲ روز پیش
  • افسون

    در پارت 1352

    خسته نباشی گلم😙حس میکنم خبرهای جدیدی تو راهه که فاصله ی ایهام و خانم وکیل و پر میکنه و پندار و بردیا رو عصبانی تر گذشته ی مهوا بیشتر رو میشه وآینده ای نه چندان مطمئن الهی اینطوری دوری از پندار نشه ها روژان جون🤕🥺

    ۲ روز پیش
  • فخری

    در پارت 1352

    سپاس فراوان روژان جون عالی بود خدا قوت عزیزم قلم زیبات مانا🩷🌸🩷🌸🩷🌸

    ۲ روز پیش
  • o_o

    در پارت 1180

    من هنوز نفهمیدم قضیه دیاکو چی هست؟🧐

    ۵ روز پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    جلد دوم رمان (از خاکستر تا بهشت)راجب دل‌آسا و دیاکو هست

    ۵ روز پیش
  • بهار

    در پارت 1341

    مرسی نویسنده جان😍♥️♥️ توروخداا زود زود پارت بذار

    ۷ روز پیش
  • زینب

    در پارت 1341

    نویسنده جون امیدوارم زود به زود پارت بفرستی چون رمانت عالیه

    ۷ روز پیش
  • فخری

    در پارت 1341

    مرسی روژان جون عالی بود دست گلت درد نکنه خدا قوت 💗💗

    ۷ روز پیش
  • فخری

    در پارت 1330

    ممنون از رمان خوبت روژان جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا🤎🤎

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 1342

    عالی بود.اره موافقم😁🤗🙏👌

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 1340

    عالی بود.اره موافقم😁🤗🙏👌

    ۷ روز پیش
  • شیما

    در پارت 1342

    عالی بود مگه میشه یه نویسنده انقدر خفن بنویسهه

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 1330

    عال بودممنون 😁👌🙏👏

    ۷ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟