پارت هفتاد و هشتم :

پندار جلوی در خونه نگه داشت و بهم گفت:
-برو بالا مهوا جان. من برم تا جایی کار دارم، برمی‌گردم زود.
لبخندی زدم و با این که خیلی کنجکاو بودم که بدونم کجا می‌ره؟ اما به «باشه» گفتنی اکتفا کردم و پیاده شدم. زنگ واحد رو زدم و رفتم داخل.
پونه رو مثل همیشه خندون دیدم، اما دقیقا خندش تا وقتی رو صورتش بود که دست من‌و ندیده بود. با دیدن دست من محکم کوبید رو سمت راست صورتش و گفت:
-وای مه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    من غلط کردم گفتم پندار میخوام مردک معلوم نیست چیکار میکنه از این طرف واسه مهوا قلدری میکنه از طرف دیگه با شیوا میره دور دور اونم بی توضیح لابد پس فردام میگه با سوگل کار دارم لابد میگه من خانم برام یکیش غمه دوتاش کمه سه تاش خاطر جمعه😣😣😣😣 بی شرف 😒😒😒😒

    ۸ ماه پیش
  • آمنه

    0

    سلام واقعا عالی والبته خیلی کنجکاوم کردین تا برای پارتهای بعدی لحظه شماری کنم واین عشق خان رو هضم کنم فکر کنم یک ریگی در کفش پندار هست فقط برای حل مشکل روستا داره سعی میکنه مهوا رو دوست داشته باشه

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    1

    خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️