ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت هفتاد و هشتم :
پندار جلوی در خونه نگه داشت و بهم گفت:
-برو بالا مهوا جان. من برم تا جایی کار دارم، برمیگردم زود.
لبخندی زدم و با این که خیلی کنجکاو بودم که بدونم کجا میره؟ اما به «باشه» گفتنی اکتفا کردم و پیاده شدم. زنگ واحد رو زدم و رفتم داخل.
پونه رو مثل همیشه خندون دیدم، اما دقیقا خندش تا وقتی رو صورتش بود که دست منو ندیده بود. با دیدن دست من محکم کوبید رو سمت راست صورتش و گفت:
-وای مه
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

الناز
0من غلط کردم گفتم پندار میخوام مردک معلوم نیست چیکار میکنه از این طرف واسه مهوا قلدری میکنه از طرف دیگه با شیوا میره دور دور اونم بی توضیح لابد پس فردام میگه با سوگل کار دارم لابد میگه من خانم برام یکیش غمه دوتاش کمه سه تاش خاطر جمعه😣😣😣😣 بی شرف 😒😒😒😒