پارت هفتاد و ششم :

پندار خم شد و جلوی اون همه جمعیت در مقابل چشمای بهت زده‌م دستم‌و آروم بوسید. ناخواسته چشمام پر از اشک شد. خیلی وقت بود بعداز شاهرخ هیچکس اینطوری باهام برخورد نکرده بود. انگار که یه چیز گرانبهای شکستی‌ام.
کوهیار سمتمون اومد و گفت:
-پاشو مهوا، نوبت توئه. فقط اگر طلایی چیزی داری در بیار.
گوشواره داشتم. تا اومدم به پندار بگم گوشواره‌م‌و در بیاره، چون یه دستی سخته برام! خودش کمی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    2

    خان تااین حدحساس و رمانتیک ندیده بودیم😉

    ۲ سال پیش
  • ??

    1

    بهترینه❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️