ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت هفتاد و ششم :
پندار خم شد و جلوی اون همه جمعیت در مقابل چشمای بهت زدهم دستمو آروم بوسید. ناخواسته چشمام پر از اشک شد. خیلی وقت بود بعداز شاهرخ هیچکس اینطوری باهام برخورد نکرده بود. انگار که یه چیز گرانبهای شکستیام.
کوهیار سمتمون اومد و گفت:
-پاشو مهوا، نوبت توئه. فقط اگر طلایی چیزی داری در بیار.
گوشواره داشتم. تا اومدم به پندار بگم گوشوارهمو در بیاره، چون یه دستی سخته برام! خودش کمی Ø
لطفا صبر کنید...

ستاره
2خان تااین حدحساس و رمانتیک ندیده بودیم😉