ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت شصت و هفتم :
طولی نکشید که شیوا و سوگل هم همصدا با پونه اسمم رو صدا میزدن. وقتی نفسم گرفت ایستادم. دستام رو به زانوهام گرفتم و نگاهی به جمع کردم. کوهیار هنوز داشت سیگار میکشید و بقیه داشتن با لبخند برام دست میزدن.
پندار نفس زنان دستش رو روی شونهم گذاشت و پرسید:
-خوبی؟
درحالیکه سعی میکردم هوای بیشتری رو وارد ریههام بکنم سرم رو به معنای «بله» تکون دادم.
همهچیز خیلی قشنگ

لطفا صبر کنید...

الناز
0مسئله این نیس که شیوا به پندار میچسبه مسئله پنداریه که میگه عاشق مهواس ولی این اجازه رو به شیوا میده که بهش بچسبه یعنی پندار به عنوان یه مرد متوجه این نمیشه که این آدم به چ قصدی میاد سمتم حتی به چ قصدی باهام حرف میزنه؟؟؟ بعید میدونم😏😏😏