پارت هفتاد :

بعد‌از تموم شدن غذا میترا به عزیز گفت:
-برو بشین، خودم جمع می‌کنم.
منم که ناراحت بودم بدون هیچ حرفی بلند شدم برم اتاقم که صدای جدی میترا مجبورم کرد وایسم:
-شما هم از اون غذا خوردی؛ پس لطف کن اول تشکر کن از عزیز، بعد تو جمع کردن کمک کن. بچه کوچیک نیستی که لازم بشه اینا رو من بهت بگم.
برگشتم سمتش اما جوابش‌و ندادم فقط رو به عزیز گفتم:
-دستت درد نکنه، خیلی خوشمزه بود.
بØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    منم از این دوستا موخوام

    ۸ ماه پیش
  • آیرین

    0

    مثل همیشه عالی👏👏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️