پارت شصت و ششم :

رسیدم به ساحل. روی شن‌ها نشستم و به طلوع خورشید چشم دوختم. ماه و خورشید هم زمان تو آسمون بودن. ماه در حال غروب و خورشید در حال طلوع بود. با گوشیم یه آهنگ پلی کردم و تو حال خودم بودم که با نشستن کسی پیشم با ترس هین بلندی کشیدم و از جا پریدم. با دیدن میترا با تعجب گفتم:
-مامان ترسیدم!
اخم وحشتناکی کرد و گفت:
-منم وقتی اومدم تو اتاقت و دیدم نیستی ترسیدم. بگیر بشین.
کنارش نشستم و سرمâ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    خیلی زشته که آدم پدر مادرشو با اسم صدا کنه😒😒😒😒😒مگه لذتی که تو کلمه مامان هس رو میشه توصیف کرد 😍😍😍😍

    ۸ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    عالیه پارت بعد رو زود بذار

    ۲ سال پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    فردا🌸

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    0

    واای این تیکه ی آخر پندار😅🤣🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    وای خیلی خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️