پارت شصت و نهم :

با تمام وجودم بغلش کردم و گفتم:
-عزیز می‌شه دیگه زود به زود مسافرت نری و بمونی اینجا؟ لطفا! من دیگه نمی‌تونم دوریت‌و تحمل کنم‌آ.
خندید و بوسه‌ای رو گونه‌م زد و گفت:
-ماهِ دیگه با کاروان دارم می‌رم مشهد.
یه‌کم عقب رفتم و دست به کمر و با عصبانیت گفتم:
-می‌شه بگی الآن از کجا اومدی؟!
خندید و برنگشت اما آروم گفت:
-مشهد دیگه.
اخمام بیشتر رفت تو هم و گفتم:
-امام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    خوبه که فلش بک داریم

    ۸ ماه پیش
  • آیرین

    0

    👏👏

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️