ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت هفتاد و سوم :
بالأخره رسیدیم تهران. آخرین نقطهای که مسیرمون از هم جدا میشد نگهداشتیم تا با همدیگه خداحافظی کنیم. همه از ماشینامون پیاده شدیم.
رو به کوهیار گفتم:
-خب دیگه شبتون به خیر.
کوهیار ابرویی بالا انداخت و پرسید:
-مگه با ما نمیایی؟
پندار با یه لحن حق به جانب به جای من گفت:
-چرا باید با شما بیاد؟
این بار به جای کوهیار سوگل با لبخند جواب داد:
-چون فردا کوهیار می
لطفا صبر کنید...

الناز
0این سوگلم از خداشه که مهوا زن خان شه ولی دیگه نمیدونه تقصیر مهوا نیس اونی که تو داری براش بال بال میزنی بایدخودش ببینتت که اونم کوره