پارت هفتاد و سوم :


بالأخره رسیدیم تهران. آخرین نقطه‌ای که مسیرمون از هم جدا می‌شد نگهداشتیم تا با همدیگه خداحافظی کنیم. همه از ماشینامون پیاده شدیم.
رو به کوهیار گفتم:
-خب دیگه شبتون به خیر.
کوهیار ابرویی بالا انداخت و پرسید:
-مگه با ما نمیایی؟
پندار با یه لحن حق به جانب به جای من گفت:
-چرا باید با شما بیاد؟
این بار به جای کوهیار سوگل با لبخند جواب داد:
-چون فردا کوهیار می‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    این سوگلم از خداشه که مهوا زن خان شه ولی دیگه نمیدونه تقصیر مهوا نیس اونی که تو داری براش بال بال میزنی بایدخودش ببینتت که اونم کوره

    ۸ ماه پیش
  • م

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️