پارت شصت و هشتم :

به افکار خودم خندیدم. انگار جدیدا چراهای زندگیم خیلی زیاد شده بود!
بعداز کلی ترافیک رسیدیم به شهرداری رشت. یه جای مناسب ماشین رو پارک کردیم و راه افتادیم به سمت میدون شهرداری. چهار خیابان اصلی که می‌خورد به شهرداری رو سنگ‌فرش کرده بودن. کلی غذا فروشی سیار و مغازه بود. به نظرم زندگی توی رشت واقعا جریان داشت.
پندار اومد کنارم و آروم دم گوشم گفت:
-دوریت سخت شده ها! بیا ماشین خودمو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • هانا

    1

    شیواعه چن قطبیه معلوم نیس چشه خوبه بده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️