پارت هفتاد و یک :

لبخند زدم و خیلی آروم گفتم:
-باشه، پس من فاکتورارو می‌برم.
باشه‌ای گفت و تا خود مرکز خرید یک‌بند حرف زد. فکر کنم بعد‌از پیاده کردن ما راننده حتما باید یه قرص سر درد می‌خورد.
به مرکز خرید رو‌به‌روم نگاه کردم. خیلی بزرگ بود. سوگل پول تاکسی رو حساب کرد و با هم رفتیم داخل. سوگل با خوشحالی هی دستم‌و می‌کشید و از مغازه‌ی لباس فروشی می‌برد به مغازه‌ی وسایل خونه، از وسایل خونه مÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • آیرین

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️